آکادمی پلیکان

ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی (3003)

- اندازه متن +

ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی
وز روی خوب خویشت بودی نشانیی

در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی
خود را به عیش خانه خوبان کشانیی

بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی
پنهان بماند زیر تو گنج نهانیی

از روح بی‌خبر بدیی گر تو جسمیی
در جان قرار داشتیی گر تو جانیی

با نیک و بد بساختیی همچو دیگران
با این و آنیی تو اگر این و آنیی

یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی
یک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی

زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی
چون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی

گویی به هر خیال که جان و جهان من
گر گم شدی خیال تو جان و جهانیی

بس کن که بند عقل شدست این زبان تو
ور نی چو عقل کلی جمله زبانیی

بس کن که دانش‌ست که محجوب دانشست
دانستیی که شاهی کی ترجمانیی

نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

که عشق آسان نمود اول - شرح اشعار - شرح اشعار 1 تا 4
مکاتب-ادبی-و-هنری-غرب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×