maryam

📄 تعداد نوشتار: 920
👤

اطلاعات شخصی

📍
محل زندگی یزد
🎂
تاریخ تولد 1378-08-05

در این خانه کژی ای دل گهی راست (355)

در این خانه کژی ای دل گهی راست
برون رو هی که خانه خانه ماست

چو بادی تو گهی گرم و گهی سرد
رو آن جا که نه گرما و نه سرماست

تو خواهی که مرا مستور داری
منم روز و همیشه روز رسواست

تو میرابی که بر جو حکم داری
به جو اندرنگنجد جان که دریاست

تو پر و بال داری مرغ واری
به پر و بال مردان را چه پرواست

نجس در جوی ما آب زلالست
مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست

صلا ای آفتاب لامکانی
که ذره ذره از تابش ثریاست

بحمدالله به عشق او بجستیم
از این تنگی که محراب و چلیپاست

دهل برگیر و در بازار می‌رو
ندا می‌کن که یوسف خوب سیماست

دریدم پرده ناموس و سالوس
که جان من ز جان خویش برخاست

تو را در دلبری دستی تمامست (356)

تو را در دلبری دستی تمامست
مرا در بی‌دلی درد و سقامست

بجز با روی خوبت عشقبازی
حرامست و حرامست و حرامست

همه فانی و خوان وحدت تو
مدامست و مدامست و مدامست

چو چشم خود بمالم خود جز تو
کدامست و کدامست و کدامست

جهان بر روی تو از بهر روپوش
لثامست و لثامست و لثامست

به هر دم از زبان عشق بر ما
سلامست و سلامست و سلامست

ز هر ذره به گفت بی‌زبانی
پیامست و پیامست و پیامست

غم و شادی ما در پیش تختت
غلامست و غلامست و غلامست

اگر چه اشتر غم هست گرگین
امامست و امامست و امامست

پس آن اشتر شادی پرشیر
ختامست و ختامست و ختامست

تو را در بینی این هر دو اشتر
زمامست و زمامست و زمامست

نه آن شیری که آخر طفل جان را
فطامست و فطامست و فطامست

از آن شیری که جوی خلد از وی
نظامست و نظامست و نظامست

خمش کردم که غیرت بر دهانم
لگامست و لگامست و لگامست

چو آن کان کرم ما را شکارست (357)

چو آن کان کرم ما را شکارست
به هر دم هدیه ما را ده هزارست

که ما را نردبان زرین و سیمین
نهد چون قصد ما بر بام یارست

بلادری‌ست در عالم نهانی
که بر ما گنج و بر بیگانه مارست

به پیش ما خزینه سیم مشمر
که ما را زر و سیم بی‌شمارست

ز پروانه اگر این افترا بود
دو صد چندین ز دست شهریارست

نگار خوب شکربار چونست (358)

نگار خوب شکربار چونست
چراغ دیده و دیدار چونست

عجب آن غمزه غماز چونست
عجب آن طره طرار چونست

عجب آن شهره بازار خوبی
عجب آن رونق گلزار چونست

دلم از مهر در ماتم نشسته‌ست
عجب در مهر دل دلدار چونست

ز لطف خویش یارم خواند آن یار
عجب آن یار بی این یار چونست

به ظاهر بندگان را می‌نوازد
عجب با بنده در اسرار چونست

چو اول دیدمش جانیم بخشید
بدانستم که در ایثار چونست

اگر دوباره کردی آن کرم را
یقین گشتی که در تکرار چونست

عجب آن شعر اطلس پوش جعدش
بگرد اطلس رخسار چونست

طبیب عاشقان را بازپرسید
که تا آن نرگس بیمار چونست

عجب آن نافه تاتار چونست
عجب آن طره بلغار چونست

عجب بر دایره خط محقق
که بشکسته‌ست صد پرگار چونست

من زارم اسیر ناله زیر
نپرسد روزکی کان زار چونست

دلم دزد نظر او دزد این دزد
عجب آن دزد دزدافشار چونست

تو را ای دوست چون من یار غارم
سری در غار کن کاین غار چونست

که تا بینم تو را جان برفشانم
نمایم خلق را نظار چونست

نهایت نیست گفتم را ولیکن
نمودم شکل آن گفتار چونست

در این جو دل چو دولاب خرابست (359)

در این جو دل چو دولاب خرابست
که هر سویی که گردد پیشش آبست

وگر تو پشت سوی آب داری
به پیش روت آب اندر شتابست

چگونه جان برد سایه ز خورشید
که جان او به دست آفتابست

اگر سایه کند گردن درازی
رخ خورشید آن دم در نقابست

زهی خورشید کاین خورشید پیشش
چو سیماب از خطر در اضطرابست

چو سیماب‌ست مه بر کف مفلوج
بجز یک شب دگر در انسکابست

به هر سی شب دو شب جمع‌ست و لاغر
دگر فرقت کشد فرقت عذابست

اگر چه زار گردد تازه روی‌ست
ضحوکی عاشقان را خوی و دابست

زید خندان بمیرد نیز خندان
که سوی بخت خندانش ایابست

خمش کن زانک آفات بصیرت
همیشه از سؤالست و جوابست

ایا ساقی توی قاضی حاجات (360)

ایا ساقی توی قاضی حاجات
شرابی ده که آرد در مراعات

چنان گشتم ز مستی و خرابی
که نشناسم اشارات از عبارات

پدر بر خم خمرم وقف کردست
سبیلم کرد مادر بر خرابات

دو گوشم بست یزدان تا رهیدم
ز حال دی و فردا و خرافات

دگرگون است کوی اهل تمییز
که آن جا رسم طاعاتست و زلات

در این کو کدخدا شاهی است باقی
فرو روبیده این کو را ز آفات

اگر حوا بدانستی ز رنگت (361)

اگر حوا بدانستی ز رنگت
سترون ساختی خود را ز ننگت

سیاهی جانت ار محسوس گشتی
همه عالم شدی زنگی ز زنگت

تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است
سرت را کس نکوبد جز به سنگت

اگر دریا درافتی ای منافق
ز زشتی کی خورد مار و نهنگت

مرا گویی که از معنی نظر کن
رها کن صورت نقش و پلنگت

چه گویم با تو ای نقش مزور
چه معنی گنجد اندر جان تنگت

هوای شمس تبریزی چو قدس است
تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت

دو چشم آهوانش شیرگیرست (362)

دو چشم آهوانش شیرگیرست
کز او بر من روان باران تیرست

کمان ابروان و تیر مژگان
گواهانند کو بر جان امیرست

چو زلف درهمش درهم از آنم
که بوی او به از مشک و عبیرست

در آن زلفین از آن می‌پیچد این جان
که دل زنجیر زلفش را اسیرست

مگو آن سرو ما را تو نظیری
که ماه ما به خوبی بی‌نظیرست

بیندازم من این سر را به پیشش
اگر چه سر به پیش او حقیرست

خیال روی شه را سجده می‌کن
خیال شه حقیقت را وزیرست

چنان کاین دل از آن دلدار مستست (363)

چنان کاین دل از آن دلدار مستست
ز خوف صاف ما آن یار مستست

خمارش نشکنم الا به خونم
از این شادی دل غمخوار مستست

شفق وارم به هر صبحی به خون در
که در هر صبح آن خون خوار مستست

مده پند و مبر خونم به گردن
که چشم دلبر کین دار مستست

چرا این خاک همچون طشت خون‌ست
که چشم ساقی اسرار مستست

تا نقش خیال دوست با ماست (364)

تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست

آن جا که وصال دوستانست
والله که میان خانه صحراست

وان جا که مراد دل برآید
یک خار به از هزار خرماست

چون بر سر کوی یار خسبیم
بالین و لحاف ما ثریاست

چون در سر زلف یار پیچیم
اندر شب قدر قدر ما راست

چون عکس جمال او بتابد
کهسار و زمین حریر و دیباست

از باد چو بوی او بپرسیم
در باد صدای چنگ و سرناست

بر خاک چو نام او نویسیم
هر پاره خاک حور و حوراست

بر آتش از او فسون بخوانیم
زو آتش تیزاب سیماست

قصه چه کنم که بر عدم نیز
نامش چو بریم هستی افزاست

آن نکته که عشق او در آن جاست
پرمغزتر از هزار جوزاست

وان لحظه که عشق روی بنمود
این‌ها همه از میانه برخاست

خامش که تمام ختم گشته‌ست
کلی مراد حق تعالاست