کپی نوشته
کپی شد
توان نان خورد اگر دندان نباشد
مصیبت آن بود که نان نباشد
چه کندمالک مختار که فرمان ندهد
چه کند بنده که سر بر خط فرمان ننهد
وقتی دل دوستان به جنگ آزارند
چندانکه نه جای آشتی بگذارند
گفتم که برآید آبی از چاه امید
افسوس که دلو نیز در چاه افتاد
دروغی که حالی دلت خوش کند
به از راستی کت مشوش کند
غریب شهر کسان تا نبوده باشد مرد
ازو درست نیاید غم غریبان خورد
سلطان که به منزل گدایان آید
گر بر سر بوریا نشیند شاید
در طالع من نیست که نزدیک تو باشم
میگویمت از دور دعا گر برسانند
نیافرید خدایت به خلق حاجتمند
به شکر نعمت حق در به روی خلق مبند
گر ز هفت آسمان گزند آید
راست بر عضو مستمند آید