کپی نوشته
کپی شد
بخت در اول فطرت چو نباشد مسعود
مقبل آن نیست که در حال بمیرد مولود
ناامید از در رحمت به کجا شاید رفت
یا رَب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
سفله را قوت مده چندانکه مستولی شود
گرگ را چندانکه دندان تیزتر خونریزتر
نهاد بد نپسندد خدای نیکوکار
امیر خفته و مردم ز ظلم او بیدار
بزرگی نماند بر آن پایدار
که مردم به چشمش نمایند خوار
چه داند خوابناک مست مخمور
که شب را چون به روز آورد رنجور
دو عاشق را به هم بهتر بود روز
دو هیزم را به هم خوشتر بود سوز
به شکر آنکه تو در خانهای و اهلت پیش
نظر دریغ مدار از مسافر درویش
جایی نرسد کس به توانایی خویش
الا تو چراغ رحمتش داری پیش
زندهدل از مرده نصیحت نیوش
مردهدل از زنده نگیرد به گوش