شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسب (108)

گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسب
از آتش عشق دوست میسوز مخسب

صد شب خفتی و حاصل آن دیدی
از بهر خدا امشب تا روز مخسب

مستند مجردان اسرار امشب (109)

مستند مجردان اسرار امشب
در پرده نشسته‌اند با یار امشب

ای هستی بیگانه از این ره برخیز
زحمت باشد بودن اغیار امشب

هستم به وصال دوست دلشاد امشب (110)

هستم به وصال دوست دلشاد امشب
وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب

با یار بچرخم و به دل میگویم
یارب که کلید صبح گم باد امشب

یارب یارب به حق تسبیح رباب (111)

یارب یارب به حق تسبیح رباب
کش در تسبیحِ صد سوالست و جواب

یارب به دل کباب و چشم پرآب
جوشان‌تر از آنیم که در خمِ شراب

یاری کن و یار باش ای یار مخسب (112)

یاری کن و یار باش ای یار مخسب
ای بلبل سرمست به گلزار مخسب

یاران غریب را نگهدار مخسب
امشب شب بخشش است زنهار مخسب

آب حیوان در آب و گل پیدا نیست (113)

آب حیوان در آب و گل پیدا نیست
در مهر دلت مهر گسل پیدا نیست

چندین خجل از کیست خجل پیدا نیست
این راه بزن که ره به دل پیدا نیست

آری صنما بهانه خود کم بودت (114)

آری صنما بهانه خود کم بودت
تا خواب بیامد و ز ما بر بودت

خوش خسب که من تا به سحر خواهم گفت
فریاد ز نرگسان خواب آلودت

آسوده کسی که در کم و بیشی نیست (115)

آسوده کسی که در کم و بیشی نیست
در بند توانگری و درویشی نیست

فارغ ز غم جهان و از خلق جهان
با خویشتنش بذره ای خویشی نیست

آمد بر من چو در کفم زر پنداشت (116)

آمد بر من چو در کفم زر پنداشت
چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت

از حلقهٔ گوش او چنین پندارم
کانجا که زر است گوش میباید داشت

آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست (117)

آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست
آن ساده به از دو صد نگار زیبا است

آن آتش شهوت که چو صاف و ساده است
بنگر چه نگاران که از آن آتش خاست