آکادمی پلیکان

آمد بر من چو در کفم زر پنداشت (116)

- اندازه متن +

آمد بر من چو در کفم زر پنداشت
چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت

از حلقهٔ گوش او چنین پندارم
کانجا که زر است گوش میباید داشت

میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

تفکر خلاق
کتاب رمان شب‌های روشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×