شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

مرغ جان را میل سوی بالا نیست (409)

مرغ جان را میل سوی بالا نیست
در شش جهتش پر زدن وپروا نیست

گفتی به کجا پرد که او را یابد
نی خود بکجا پرد که آنجا جا نیست

مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت (410)

مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت
انصاف بده که نیک مردانه گرفت

از دل چو بماند دلبرش دست کشید
از جان چو بجست پای جانانه گرفت

مر وصل ترا هزار صاحب هوس است (411)

مر وصل ترا هزار صاحب هوس است
تا خود به وصال تو که را دسترس است

آن کس که بیافت راحتی یافت تمام
وانکس که نیافت رنج نایافت بس است

مست است دو چشم از دو چشم مستت (412)

مست است دو چشم از دو چشم مستت
دریاب که از دست شدم در دستت

تو هم به موافقت سری در جنبان
گر زانکه سر عاشق هستی هستت

مستم ز خمار عبهر جادویت (413)

مستم ز خمار عبهر جادویت
دفعم چه دهی چو آمدم در کویت

من سیر نمی‌شوم ز لب تر کردن
آن به که مرا درافکنی درجویت

مستی ز ره آمد و بما در پیوست (414)

مستی ز ره آمد و بما در پیوست
ساغر می‌گشت در میان دست بدست

از دست فتاد ناگهان و بشکست
جامی چه زید میانهٔ چندین مست

معشوق شراب‌خوار و بیسامانست (415)

معشوق شراب‌خوار و بیسامانست
خونخواره و شوخ و شنگ و نافرمانست

کفر سر جعد آن صنم ایمانست
دیریست که درد عشق بیدرمانست

من آن توام کام منت باید جست (416)

من آن توام کام منت باید جست
زیرا که در این شهر حدیث من و تست

گر سخت کنی دل خود ار نرم کنی
من از دل سخت تو نمیگردم سست

من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش است (417)

من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش است
جفت غم آن کسم که تنهاش خوش است

گویند وفای او چه لذت دارد
ز آنم خبری نیست جفاهاش خوش است

من زان جانم که جانها را جانست (418)

من زان جانم که جانها را جانست
من زان شهرم که شهر بی‌شهرانست

راه آن شهر راه بی‌پایانست
رو بی‌سر و پا شو که سر و پا آنست