شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

ای دل چو وصال یار دیدی حالی (1732)

ای دل چو وصال یار دیدی حالی
در پای غمش بمیر تا کی نالی

شرطست چو آفتاب رخ بنماید
گر شمع نمیرد بکشندش حالی

ای دل چه حدیث ماجرا می‌جوئی (1733)

ای دل چه حدیث ماجرا می‌جوئی
من با توام ای دل تو کرا می‌جوئی

ور زانکه ندیده‌ای کرا می‌جوئی
ور زانکه بدیده‌ای چرا می‌جوئیش

ای دوست به حق آنکه جان را جانی (1734)

ای دوست به حق آنکه جان را جانی
چون نامهٔ من رسد به تو برخوانی

از بوالعجبی نامهٔ من ندرانی
چون حال دل خراب من میدانی

ای دوست بهر سخن در جنگ زنی (1735)

ای دوست بهر سخن در جنگ زنی
صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی

در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ
فردا بنمایمت چو بر سنگ زنی

ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی (1736)

ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی
ناساز شوی باز دمی ساز کنی

زان میترسم در جفا باز کنی
مکر اندیشی بهانه آغاز کنی

ای دوست ز من طمع مکن غمخواری (1737)

ای دوست ز من طمع مکن غمخواری
جز مستی و جز شنگی و جز خماری

ما را چو خدا برای این آوردست
خصم خردیم و دشمن هشیاری

ای دیده تو از گریه زبون می‌نشوی (1738)

ای دیده تو از گریه زبون می‌نشوی
ای دل تو این واقعه خون می‌نشوی

ای جان چو به لب رسیدی از قالب من
آخر بچه خوشدلی برون می‌نشوی

ای روی ترا پیشه جهان‌آرائی (1739)

ای روی ترا پیشه جهان‌آرائی
وی زلف ترا قاعده عنبر سائی

آن سلسلهٔ سحر ترا، آن شاید
کش می‌گزی و می‌کنی و می‌خایی

ای ساقی از آن باده که اول دادی (1740)

ای ساقی از آن باده که اول دادی
رطلی دو درانداز و بیفزا شادی

یا چاشنیی از آن نبایست نمود
یا مست و خراب کن چو سر بگشادی

ای ساقی جان که سرده ایامی (1741)

ای ساقی جان که سرده ایامی
آرام دل خستهٔ بی‌آرامی

مستان تو امروز همه مخمورند
آخر به تو بازگردد این بدنامی