شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

هیچ می‌دانی چه می‌گوید رباب؟ (304)

هیچ می‌دانی چه می‌گوید رباب؟
ز اشک چشم و از جگرهای کباب

پوستی‌ام دور مانده من ز گوشت
چون ننالم در فراق و در عذاب

چوب هم گوید بُدم من شاخ سبز
زینِ من بشکست و بدرید آن رکاب

ما غریبان فراقیم ای شهان
بشنوید از ما «الی الله المآب»

هم ز حق رُستیم اول در جهان
هم بدو وا می‌رویم از انقلاب

بانگ ما همچون جرس در کاروان
یا چو رعدی وقت سیران سحاب

ای مسافر دل منه بر منزلی
که شوی خسته به گاه اجتذاب

زانک از بسیار منزل رفته‌ای
تو ز نطفه تا به هنگام شباب

سهل گیرش تا به سهلی وارهی
هم دهی آسان و هم یابی ثواب

سخت او را گیر کو سختت گرفت
اول او و آخر او او را بیاب

خوش کمانچه می‌کشد، کان تیر او
در دل عشاق دارد اضطراب

ترک و رومی و عرب گر عاشق است
همزبان اوست این بانگ صواب

باد می‌نالد همی‌خواند تو را
که بیا اندر پیم تا جوی آب

آب بودم باد گشتم آمدم
تا رهانم تشنگان را زین سراب

نطق آن بادست کآبی بوده است
آب گردد چون بیندازد نقاب

از برون شش جهت این بانگ خاست
کز جهت بگریز و رو از ما متاب

عاشقا کمتر ز پروانه نه‌ای
کی کند پروانه ز آتش اجتناب

شاه در شهرست بهر جغدْ من
کی گذارم شهر و کی گیرم خراب؟

گر خری دیوانه شد نک کیر گاو
بر سرش چندان بزن کاید لباب

گر دلش جویم خسیش افزون شود
کافران را گفت حق «ضَرْبَ الرَّقابْ»

آواز داد اختر بس روشن‌ست امشب (305)

آواز داد اختر بس روشن‌ست امشب
گفتم ستارگان را مه با منست امشب

بررو به بام بالا از بهر الصلا را
گل چیدن‌ست امشب می خوردن‌ست امشب

تا روز دلبر ما اندر برست چون دل
دستش به مهر ما را در گردن‌ست امشب

تا روز زنگیان را با روم دار و گیرست
تا روز چنگیان را تَن‌تَن‌تَن‌ست امشب

تا روز ساغر می در گردش است و بخشش
تا روز گل به خلوت با سوسن‌ست امشب

امشب شراب وصلت بر خاص و عام ریزم
شادی آنکه ماهت بر روزن‌ست امشب

داوود‌وار ما را آهن چو موم گردد
که‌آهن‌رباست دلبر، دل آهن‌ست امشب

بگشای دست دل را تا پای عشق کوبد
کان زارِ ترس‌دیده در مأمن‌ست امشب

بر روی چون زر من ای بخت بوسه می‌ده
کاین زر گاز‌دیده در معدن‌ست امشب

آن کاو به مکر و دانش می‌بست راه ما را
پالان خر بر او نه کاو کودن‌ست امشب

شمشیر آبدارش پوسیده است و چوبین
وآن نیزه درازش چون سوزن‌ست امشب

خرگاه عنکبوت است آن قلعه حصینش
بَرگستوان و خودش چون روغن‌ست امشب

خاموش کن که طامع الکن بود همیشه
با او چه بحث داری‌؟ کاو الکن‌ست امشب

رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب (306)

رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب
بنشین میان مستان اینک مه و کواکب

آن روز پرعجایب وان محشر قیامت
گشته‌ست پیش حسنت مستغرق عجایب

چون طیبات خواندی بر طیبین فشاندی
طیب‌تر از تو کی بود ای معدن اطایب

جان را ز تست هر دم سلطانیی مسلم
این شکر از کی گویم‌؟ از شاه یا ز صاحب‌‌؟

در جیب خاک کردی ارواح پاک جیبان
سر کرده در گریبان چون صوفیان مراقب

عشق تو چون درآمد اندیشه مرد پیشش
عشق تو صبح صادق اندیشه صبح کاذب

ای عقل باش حیران نی وصل جو نه هجران
چون وصل گوش داری زان کس که نیست غایب‌‌؟!

جان چیست‌‌؟ فقر و حاجت‌‌‌، جان‌بخش کیست جز تو‌‌‌‌؟
ای قبله حوایج معشوقه مطالب

نک نقد شد قیامت اینک یکی علامت
طالع شد آفتابت از جانب مغارب

درکش رمیدگان را محنت رسیدگان را
زان جذبه‌های جانی ای جذبه تو غالب

تا بیند این دو دیده صبح خدا دمیده
دام طلب دریده مطلوب گشته طالب

عشق و طلب چه باشد‌‌؟ آیینه تجلی
نقش و حسد چه باشد‌‌؟ آیینه معایب

کو بلبل چمن‌ها تا گفتمی سخن‌ها
نگذشت بر دهان‌ها یا دست هیچ کاتب

نه از نقش‌های صورت نه از صاف و نه از کدورت
نه از ماضی و نه حالی نه از زهد نه از مراتب

عقلم برفت از جا باقیش را تو فرما
ای از درت نرفته کس ناامید و غایب

کار همه محبان همچون زرست امشب (307)

کار همه محبان همچون زرست امشب
جان همه حسودان کور و کرست امشب

دریای حسن ایزد چون موج می‌خرامد
خاک ره از قدومش چون عنبر‌ست امشب

دایم خوشیم با وی اما به فضل یزدان
ما دیگریم امشب او دیگرست امشب

امشب مخسب ای دل‌، می‌ران به سوی منزل
کان ناظر نهانی بر منظر‌ست امشب

پهلو منه که یاری پهلوی تست آری
برگیر سر که این سر خوش زان سرست امشب

چون دستگیر آمد امشب بگیر دستی
رقصی که شاخ دولت سبز و ترست امشب

والله که خواب امشب بر من حرام باشد
کاین جان چو مرغ آبی در کوثر‌ست امشب

خوابم ببسته‌ای بگشا ای قمر نقاب (308)

خوابم ببسته‌ای بگشا ای قمر نقاب
تا سجده‌های شکر کند پیشت آفتاب

دامان تو گرفتم و دستم بتافتی
هین دست درکشیدم روی از وفا متاب

گفتی مکن شتاب که آن هست فعل دیو
دیو او بود که می‌نکند سوی تو شتاب

یا رب کنم ببینم بر درگه نیاز
چندین هزار یا رب مشتاق آن جواب

از خاک بیشتر دل و جان‌های آتشین
مستسقیانه کوزه گرفته که آب آب

بر خاک رحم کن که از این چار عنصر او
بی دست و پاتر آمد در سیر و انقلاب

وقتی که او سبک شود آن باد پای اوست
لنگانه برجهد دو سه گامی پی سحاب

تا خنده گیرد از تک آن لنگ برق را
و اندر شفاعت آید آن رعد خوش خطاب

با ساقیان ابر بگوید که برجهید
کز تشنگان خاک بجوشید اضطراب

گیرم که من نگویم آخر نمی‌رسد
اندر مشام رحمت بوی دل کباب

پس ساقیان ابر همان دم روان شوند
با جره و قنینه و با مشک پرشراب

خاموش و در خراب همی‌جوی گنج عشق
کاین گنج در بهار برویید از خراب

واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب (309)

واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
کاندر خرابه دل من آید آفتاب

از پای درفتاده‌ام از شرم این کرم
کان شه دعام گفت همو کرد مستجاب

بس چهره کو نمود مرا بهر ساکنی
گفتم که چهره دیدم و آن بود خود نقاب

از نور آن نقاب چو سوزید عالمی
یا رب چگونه باشد آن شاه بی‌حجاب

بر من گذشت عشق و من اندر عقب شدم
واگشت و لقمه کرد و مرا خورد چون عقاب

برخوردم از زمانه چو او خورد مر مرا
در بحر عذب رفتم و وارستم از عذاب

آن را که لقمه‌های بلاها گوار نیست
زانست کو ندید گوارش از این شراب

زین اعتماد نوش کنند انبیا بلا
زیرا که هیچ وقت نترسد ز آتش آب

بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب (310)

بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب
آورد آتشی که نمیرد به هیچ آب

بنگر به خانه تن و بنگر به جان من
از جام عشق او شده این مست و آن خراب

میر شرابخانه چو شد با دلم حریف
خونم شراب گشت ز عشق و دلم کباب

چون دیده پر شود ز خیالش ندا رسد
احسنت ای پیاله و شاباش ای شراب

دریای عشق را دل من دید ناگهان
از من بجست در وی و گفتا مرا بیاب

خورشیدروی مفخر تبریز شمس دین
اندر پیش دوان شده دل‌های چون سحاب

زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب (311)

زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب
دست نگر پا نگر دست بزن پا بکوب

مسخره باد گشت هر چه درختست و کشت
و آنچ کشد سر ز باد خار بود خشک و چوب

هر چه ز اجزای تو رو ننهد سر کشد
پای بزن بر سرش هین سر و پایش بکوب

چونک نخواهی رهید از دم هر گول گیر
خاک کسی شو کز او چاره ندارد قلوب

به جان تو که مرو از میان کار مخسب (312)

به جان تو که مرو از میان کار مخسب
ز عمر یک شب کم گیر و زنده دار مخسب

هزار شب تو برای هوای خود خفتی
یکی شبی چه شود از برای یار مخسب

برای یار لطیفی که شب نمی‌خسبد
موافقت کن و دل را بدو سپار مخسب

بترس از آن شب رنجوریی که تو تا روز
فغان و یارب و یارب کنی به زار مخسب

شبی که مرگ بیاید قنق کرک گوید
به حق تلخی آن شب که ره سپار مخسب

از آن زلازل هیبت که سنگ آب شود
اگر تو سنگ نه‌ای آن به یاد آر مخسب

اگر چه زنگی شب سخت ساقی چستست
مگیر جام وی و ترس از آن خمار مخسب

خدای گفت که شب دوستان نمی‌خسبند
اگر خجل شده‌ای زین و شرمسار مخسب

بترس از آن شب سخت عظیم بی‌زنهار
ذخیره ساز شبی را و زینهار مخسب

شنیده‌ای که مهان کام‌ها به شب یابند
برای عشق شهنشاه کامیار مخسب

چو مغز خشک شود تازه مغزیت بخشد
که جمله مغز شوی ای امیدوار مخسب

هزار بارت گفتم خموش و سودت نیست
یکی بیار و عوض گیر صد هزار مخسب

رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب (313)

رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب
که ابر را عربان نام کرده‌اند رباب

چنانک ابر سقای گل و گلستانست
رباب قوت ضمیرست و ساقی الباب

در آتشی بدمی شعله‌ها برافروزد
بجز غبار نخیزد چو دردمی به تراب

رباب دعوت بازست سوی شه بازآ
به طبل باز نیاید به سوی شاه غراب

گشایش گره مشکلات عشاقست
چو مشکلیش نباشد چه درخورست جواب

جواب مشکل حیوان گیاه آمد و کاه
که تخم شهوت او شد خمیرمایه خواب

خر از کجا و دم عشق عیسوی ز کجا
که این گشاد ندادش مفتح الابواب

که عشق خلعت جانست و طوق کرمنا
برای ملک وصال و برای رفع حجاب

به بانگ او همه دل‌ها به یک مهم آیند
ندای رب برهاند ز تفرقه ارباب

ز عشق کم گو با جسمیان که ایشان را
وظیفه خوف و رجا آمد از ثواب و عقاب