شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

به جان تو که سوگند عظیمست (344)

به جان تو که سوگند عظیمست
که جانم بی‌تو دربند عظیمست

اگر چه خضر سیرآب حیاتست
به لعلت آرزومند عظیمست

سخن‌ها دارم از تو با تو بسیار
ولی خاموشیم پند عظیمست

هر آن کز بیم تو خاموش باشد
اگر چه خر خردمند عظیمست

هر آن کس کو هنر را ترک گوید
ز بهر تو هنرمند عظیمست

فکندم خویش را چون سایه پیشت
فکندن پیشت افکند عظیمست

که بغداد تو را داد بزرگست
سمرقند تو را قند عظیمست

حریصم کرد طمع داد قندت
اگر چه بنده خرسند عظیمست

بریدستی مرا از خویش و پیوند
که دل را با تو پیوند عظیمست

خمش کن همچو عشق ای زاده عشق
اگر چه گفت فرزند عظیمست

رکاب شمس تبریزی گرفتم
که زین شمس زرکند عظیمست

بگو ای یار همراز این چه شیوه‌ست (345)

بگو ای یار همراز این چه شیوه‌ست
دگرگون گشته‌ای باز این چه شیوه‌ست

عجب ترک خوش رنگ این چه رنگست
عجب ای چشم غماز این چه شیوه‌ست

دگربار این چه دامست و چه دانه‌ست
که ما را کشتی از ناز این چه شیوه‌ست

دریدی پرده ما این چه پرده‌ست
یکی پرده برانداز این چه شیوه‌ست

منم آن کهنه عشقی که دگربار
گرفتم عشق از آغاز این چه شیوه‌ست

بدان آواز جان دادن حلالست
زهی آواز دمساز این چه شیوه‌ست

مسلمانان شما این شور بینید
که مثلش نیست هنباز این چه شیوه‌ست

شراب و عشق و رنگم هر سه غماز
یکی پنهان سه غماز این چه شیوه‌ست

شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت (346)

شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
برای بندهٔ خود لطف‌ها گفت

چه گویم من مکافات تو ای جان؟
که نیکی تو را جانا خدا گفت

ولیکن جان این کمتر دعاگو
همه شب روی ماهت را دعا گفت

قرار زندگانی آن نگارست (347)

قرار زندگانی آن نگارست
کز او آن بی‌قراری برقرارست

مرا سودای تو دامن گرفته‌ست
که این سودا نه آن سودای پارست

منم سوزان در آتش‌های نو نو
مرا با یارکان اکنون چه کارست

همی‌نالد درون از بی‌قراری
بدان ماند که آن جان نگارست

چو از یاری تو را جان خسته گردد
نمی‌داند که اندر جانش خارست

تو در جویی و خارت می‌خراشد
نمی‌دانی که خاری در سرا رست

گریزان شو از آن خار و به گل رو
که شمس الدین تبریزی بهارستش

صدایی کز کمان آید نذیریست (348)

صدایی کز کمان آید نذیریست
که اغلب با صدایش زخم تیریست

مؤثر را نگر در آب آثار
کاثر جستن عصای هر ضریریست

پس لا تبصرونت تبصرونی‌ست
بصر جستن ز الهام بصیریست

تو هر چه داری نه جویانش بودی ؟
طلب‌ها گوش گیری و بشیریست

چنان کن که طلب‌ها بیش گردد
کثیرالزرع را طمع وفیریست

مشو نومید از ظلمی که کردی
که دریای کرم توبه پذیریست

گناهت را کند تسبیح و طاعات
که در توبه پذیری بی‌نظیریست

شکسته باش و خاکی باش این جا
که می‌جوید کرم هر جا فقیریست

کرم دامن پر از زر کرد و آورد
که تا وا می‌خرد هر جا اسیریست

عزیزی بخشد آن کس را که خواری‌ست
بزرگی بخشد آن را که حقیریست

که هستی نیستی جوید همیشه
زکات آن جا نیاید که امیریست

ازیرا مظهر چیزیست ضدش
از این دو ضد را ضد خود ظهیریست

تو بر تخته سیاهی گر نویسی
نهان گردد که هر دو همچو قیریست

بود فرقی ز تری تا ترست خط
چو گردد خشک پنهان چون ضمیریست

خمش کن گرچه شرحش بی‌شمارست
طبیعت‌ها عدو هر کثیریست

مبر رنج ای برادر خواجه سخت است (349)

مبر رنج ای برادر خواجه سخت است
به وقت داد و بخشش شوربخت است

اگر چه باغ را نیمی گرفته است
ولیکن سخت بی‌میوه درخت است

گشاده ابروست و بسته کیسه
مشو غره که او را سیم و رخت است

دو دستش را به تخته دوختستند
چه سود ار خواجه بر بالای تخت است

وجودش گر چه یک پاره‌ست چون کوه
سخا اش مرده است و لخت لخت است

ز بعد وقت نومیدی امیدیست (350)

ز بعد وقت نومیدی امیدیست
به زیر کوری اندر سینه دیدیست

نبینی نور چون دانی تو کوری
سیه نادیده کی داند سپیدیست

قرین صد هزاران نقش و معنی
نهان تصریف سلطان وحیدیست

که جنباننده این نقش و معنی‌ست
چو بادی رقص‌های شاخ بیدیست

مشو نومید از دشنام دلدار
که بعد رنج روزه روز عیدیست

که یبقی الحب ما بقی العتاب
که هر نقصی کشاننده مزیدیست

رها کن گفت به از گفت یابی
یقین هر حادثی را خود ندیدیست

طبیب درد بی‌درمان کدام است (351)

طبیب درد بی‌درمان کدام است
رفیق راه بی‌پایان کدام است

اگر عقلست پس دیوانگی چیست
وگر جانست پس جانان کدام است

چراغ عالم‌افروز مخلد
که نی کفرست و نی ایمان کدام است

پر از دُرّ است بحر لایزالی
درونش گوهر انسان کدام است

غلامانه است اشیا را قباها
میان بندگان سلطان کدام است

یکی جزو جهان خود بی‌مرض نیست
طبیب عشق را دکان کدام است

خرد عاجز شد اندر فکر عاجز
که سرکش کیست سرگردان کدام است

بت موزون به بتخانه بسی جست
که موزونات را میزان کدام است

چه قبله کرده‌ای این گفت و گو را
طلب کن درس خاموشان کدام است

چو با ما یار ما امروز جفتست (352)

چو با ما یار ما امروز جفتست
بگویم آنچ هرگز کس نگفته‌ست

همه مستند این جا محرمانند
میندیش از کسی غماز خفته‌ست

خزان خفت و بهاران گشت بیدار
نمی‌بینی درخت و گل شکفته‌ست

اگر یک روز باقی باشد از دی
زمین لب بسته است و گل نهفته‌ست

هلا در خواب کن اوباش تن را
که گوهرهای جانی جمله سفته‌ست

خمش کن زردهی زان در نیابی
وگر محرم شوی بستان که مفتست

زهی می کاندر آن دستست هیهات (353)

زهی می کاندر آن دستست هیهات
که عقل کل بدو مستست هیهات

بر آن بالا برد دل را که آن جا
سر نیزه زحل پستست هیهات

هر آن کو گشت بی‌خویش اندر این بزم
ز خویش و اقربا رسته‌ست هیهات

چو عنقا برپرد بر ذروه قاف
که پیشش که کمربسته‌ست هیهات

عجایب بین که شیشه ناشکسته
هزاران دست و پا خسته‌ست هیهات

مرا گویی که صبر آهسته‌تر ران
چه جای صبر و آهسته‌ست هیهات

بده آن پیر را جامی و بنشان
که این جا پیر بایسته‌ست هیهات

خصوصا جان پیری‌ها که عقل‌ست
که خوش مغزست و شایسته‌ست هیهات

از آن باغ و ریاض بی‌نهایت
همه عالم چو گلدسته‌ست هیهات

چو گلدسته‌ست پوسیده شود زود
به دشتی رو کز او رسته‌ست هیهات

میی درکش به نام دلربایی
که بس زیبا و برجسته‌ست هیهات

ز بس خون‌ها که او دارد به گردن
خرد را طوق بسکسته‌ست هیهات

شکن‌هایی که دارد طره او
بهای مشک بشکسته‌ست هیهات

خمش کردم خموشانه به من ده
که دل را گفت پیوسته‌ست هیهات