از آتش سودای توام تابی بود (511)
-
اندازه متن
+
از آتش سودای توام تابی بود
در جوی دل از صحبت تو آبی بود
آن آب سراب بود و آن آتش برف
بگذشت کنون قصه مگر خوابی بود
از آتش سودای توام تابی بود
در جوی دل از صحبت تو آبی بود
آن آب سراب بود و آن آتش برف
بگذشت کنون قصه مگر خوابی بود
شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را چون با زنی برانی سستی دهد میان را
همه خوف آدمی را از درونست ولیکن هوش او دایم برونست
برون را مینوازد همچو یوسف…

