گفتم که مگر غمت بود درمانم (1297)

گفتم که مگر غمت بود درمانم
کی دانستم که با غمت درمانم

او از سر لطف گفت درمان تو چیست
گفتم وصلت گفت بر این درمانم

گنجینهٔ اسرار الهی مائیم (1298)

گنجینهٔ اسرار الهی مائیم
بحر گهر نامتناهی مائیم

بگرفته ز ماه تا به ماهی مائیم
بنشسته به تخت پادشاهی مائیم

گوئیکه به تن دور و به دل با یارم (1299)

گوئیکه به تن دور و به دل با یارم
زنهار مپندار که من دل دارم

گر نقش خیال خود ببینی روزی
فریاد کنی که من ز خود بیزارم

گه در طلب وصل مشوش باشیم (1300)

گه در طلب وصل مشوش باشیم
گاه از تعب هجر در آتش باشیم

چون از من و تو این من و تو پاک شود
آنگه من و تو بی من و تو خوش باشیم

لا الفجر بقینة و لا شرب مدام (1301)

لا الفجر بقینة و لا شرب مدام
الفخر لمن یطعن فی یوم زحام

من یبدل روحه به سیف و سهام
یستأهل آن یقعدو الناس قیام

لب بستم و صد نکته خموشت گفتم (1302)

لب بستم و صد نکته خموشت گفتم
در گوش دل عشوه فروشت گفتم

در سر دارم آنچه به گوشت گفتم
فردا بنمایم آنچه دوشت گفتم

لیلم که نهاری نکند من چکنم (1303)

لیلم که نهاری نکند من چکنم
بختم که سواری نکند من چکنم

گفتم که به دولتی جهانرا بِخرم
اقبال چو یاری نکند من چکنم

ما از دو صفت ز کار بیکار شویم (1304)

ما از دو صفت ز کار بیکار شویم
در دست دو خوی بد گرفتار شویم

یک خوآنی که سخت از او مست شویم
خوی دگر آنکه دیر هشیار شویم

ما بادهٔ ز خون دل خود می‌نوشیم (1305)

ما بادهٔ ز خون دل خود می‌نوشیم
در خم تن خویش چو می می‌جوشیم

جان را بدهیم و نیم از آن باده خوریم
سر را بدهیم و جرعه‌ای نفروشیم

ما باده ز یار دلفروز آوردیم (1306)

ما باده ز یار دلفروز آوردیم
ما آتش عشق سینه‌سوز آوردیم

تا دور ابد جهان نبیند در خواب
آن شبها را که ما به روز آوردیم