با نامحرم حدیث اسرار مگو (1557)

با نامحرم حدیث اسرار مگو
با مردودان حکایت از یار مگو

با مردم اغیار جز اغیار مگو
با اشتر خار خوار جز خار مگو

بر آتش چو دیک تو خود را میجو (1558)

بر آتش چو دیک تو خود را میجو
می‌جوش تو خودبخود مرو بر هر سو

مقصود تو گوهر است بشتاب و بجو
زو جوش کنی کن بسوی گوهر زو

بر تختهٔ دل که من نگهبانم و تو (1559)

بر تختهٔ دل که من نگهبانم و تو
خطّی بنوشته‌ای که من خوانم و تو

گفتی که بگویمت چو من مانم و تو
این نیز از آنهاست که من دانم و تو

ترکی که دلم شاد کند خندهٔ او (1560)

ترکی که دلم شاد کند خندهٔ او
دارد به غمم زلف پراکندهٔ او

بستد ز من او خطی به آزادی خویش
آورد خطی که من شدم بندهٔ او

چون پاک شد از رنگ خودی سینهٔ تو (1561)

چون پاک شد از رنگ خودی سینهٔ تو
خودبین گردی ز یار دیرینهٔ تو

بی‌آینه روی خویش نتوان دیدن
در یار نگر که اوست آئینه تو

خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو (1562)

خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو
از سر بنه آن وسوسه و غوغا تو

آنگه تو چنان شوی که بودی با من
آنگاه چنان شوم که بودم با تو

داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو (1563)

داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو
وان نرگس مخمورهٔ خمارهٔ تو

چندان نمک است در تو دانی پی چیست
از بهر ستیزهٔ جگرخوارهٔ تو

در اصل یکی بُدَست جان من و تو (1564)

در اصل یکی بُدَست جان من و تو
پیدای من و تو و نهان من و تو

خامی باشد که گویی آن من و تو
برخاست من و تو از میان من و تو

در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو (1565)

در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو
جان چاکر آن کسی که شد چاکر تو

انگشت گزان درآمدم از در تو
انگشت زنان برون شدم از بر تو

در کوی خیال خود چه می‌پویی تو (1566)

در کوی خیال خود چه می‌پویی تو
وین دیده به خون دل چه می‌شویی تو

از فرق سرت تا به قدم حق دارد
ای بی‌خبر از خویش چه می‌جویی تو