گفتم که ز عشقت شده‌ام دیوانه (1637)

گفتم که ز عشقت شده‌ام دیوانه
زنجیر ترا به خواب بینم یا نه

گفتا که خمش چند از این افسانه
دیوانه و خواب خه‌خه‌ای فرزانه

گنجیست نهانه در زمین پوشیده (1638)

گنجیست نهانه در زمین پوشیده
از ملت کفر و اهل دین پوشیده

دیدیم که عشق است یقین پوشیده
گشتیم برهنه از چنین پوشیده

گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه (1639)

گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه
امشب بر من قنق شو ای روت چو ماه

ور گوید فردا مشنو زود بگوی
لاحول ولا قوة الا بالله

ما را می کهنه باید و دیرینه (1640)

ما را می کهنه باید و دیرینه
وز روز ازل تا بابد سیری نه

خم از عدم و صراحی از جام وجود
کان تلخ نه و شور نه و شیرینه

ما مردانیم نشسته بر تنگ دره (1641)

ما مردانیم نشسته بر تنگ دره
مائیم که شیر و گرگ بر ما گذره

با فقر و صفا به هم درآمیخته‌ایم
چون درگه ارتضاع آن میش و بره

مانندهٔ زنبیل بگیر این روزه (1642)

مانندهٔ زنبیل بگیر این روزه
تا روزه کند ترا به حق دریوزه

آب حیوان خنک کند دلسوزه
این روزه چو کوزه است مشکن کوزه

مستم ز می عشق خراب افتاده (1643)

مستم ز می عشق خراب افتاده
برخواسته دل از خور و خواب افتاده

در دریائی که پا و سر پیدا نیست
جان رفته و تن بر سر آب افتاده

من میگویم که گشت بیگاه ایماه (1644)

من میگویم که گشت بیگاه ایماه
میگوید ماه ناگهانی بیگاه

ماهی که ز خورشید اگر برگردد
در حال شود همچو شب تیره سیاه

میخوردم باده بابت آشفته (1645)

میخوردم باده بابت آشفته
خوابم بربود حال دل ناگفته

بیدار شدم ز خواب مستی دیدم
دلبر شده شمع مرده ساقی خفته

میدان فراخ و مرد میدانی نه (1646)

میدان فراخ و مرد میدانی نه
احوال جهان چنانکه میدانی نه

ظاهرها شان به اولیا ماند لیک
در باطنشان بوی مسلمانی نه