وه وه که به دیدار تو چونم تشنه (1647)

وه وه که به دیدار تو چونم تشنه
چندانکه ببینمت فزونم تشنه

من بندهٔ آن دو لعل سیراب توام
عالم همه زانست به خونم تشنه

هین نوبت صبر آمد و ماه روزه (1648)

هین نوبت صبر آمد و ماه روزه
روزی دو مگو ز کاسه و از کوزه

بر خوان فلک گردد پی دریوزه
تا پنبهٔ جان باز رهد از غوزه

هر چند در این پرده اسیرید همه (1549)

هر چند در این پرده اسیرید همه
زین پرده برون روید امیرید همه

آن آب حیات خلق را می‌گوید
بر ساحل جوی ما بمیرید همه

هم آینه‌ایم و هم لقائیم همه (1650)

هم آینه‌ایم و هم لقائیم همه
سرمست پیالدهٔ بقائیم همه

هم دافع رنج و هم شفائیم همه
هم آب حیات و هم سقائیم همه

یارب تو مرا به نفس طناز مده (1651)

یارب تو مرا به نفس طناز مده
با هر چه به جز تست مرا ساز مده

من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش
من آن توام مرا به من باز مده

یارب تو یکی یار جفا کارش ده (1652)

یارب تو یکی یار جفا کارش ده
یک دلبر بدخوی جگر خوارش ده

تا بشناسد که عاشقان درچه غمند
عشقش ده شوقش ده و بسیارش ده

آمد بر من دوش مه یغمائی (1653)

آمد بر من دوش مه یغمائی
گفتم که برو امشب اینجا نائی

می‌رفت و همی گفت زهی سودائی
دولت بدر آمده است و در نگشائی

آن چیز که هست در سبد می‌دانی (1654)

آن چیز که هست در سبد می‌دانی
از سِرّ سبد تا به ابد می‌دانی

هر روز بگویم به شبم یاد آید
شب نیز بگویم که تو خود می‌دانی

آن خوش باشد که صاحب تمییزی (1655)

آن خوش باشد که صاحب تمییزی
بی‌آنکه بگویند و بگوید چیزی

بی‌گفت و تقاضا برسد مهمانرا
تروندهٔ خوش ز صاحب پالیزی

آن دل که به یاد خود صبورش کردی (1656)

آن دل که به یاد خود صبورش کردی
نزدیک‌تر تو شد چو دورش کردی

در ساغر ما زهر تغافل تا چند
تلخیش نماند بس که شورش کردی