تو آب نه‌ای خاک نه‌ای تو دگری (1819)

تو آب نه‌ای خاک نه‌ای تو دگری
بیرون ز جهان آب و گل در سفری

قالب جویست و جان در او آب حیات
آنجا که توی از این دو هم بی‌خبری

توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنی (1820)

توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنی
عشقت بشنید از من به این ممتحنی

از هیزم توبهٔ من آتش بفروخت
می‌سوخت مرا که توبه دیگر نکنی

تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانی (1821)

تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانی
نی دانش آن نیست بدین آسانی

در دست و تن تو کاله پنهان کرده است
ای شحنه چراش زو نمی‌رنجانی

تو سیر شدی من نشدم زین مستی (1822)

تو سیر شدی من نشدم زین مستی
من نیست شدم تو آنچه هستی هستی

تا آب ز نا و آسیا می‌ریزد
می‌گردد سنگ و می‌زخد در پستی

جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی (1823)

جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی
با جز تو دگر یار شوم نی نی نی

در باغ وصالت چو همه گل بینم
سرگشته بهر خار شوم نی نی نی

جان بگریزد اگر ز جان بگریزی (1824)

جان بگریزد اگر ز جان بگریزی
وز دل بگریزم ار از آن بگریزی

تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز
تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی

جان در ره ما بباز اگر مرد دلی (1825)

جان در ره ما بباز اگر مرد دلی
ورنی سر خویش گیر کز ما بحلی

این ملک کسی نیافت از تنگ دلی
حق می‌طلبی و مانده در آب و گلی

جان دید ز جانان ازل دمسازی (1826)

جان دید ز جانان ازل دمسازی
می‌خواهد کز من ببرد هنبازی

این بازیها که جان برون آورده است
ما را به خود تمام بازی بازی

جان روز چو مار است به شب چون ماهی (1827)

جان روز چو مار است به شب چون ماهی
بنگر که تو با کدام جان همراهی

گه با هاروت ساحر اندر چاهی
گه در دل زهره پاسبان ماهی

جانم دارد ز عشق جان‌افزائی (1828)

جانم دارد ز عشق جان‌افزائی
از سوداها لطیفتر سودائی

وز شهر تنم چو لولیان آواره است
هر روز به منزلی و هر شب جائی