هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی (1979)

هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی
صد نقش، تو بر گلشنِ خوش‌بوی زنی

چون دف، دلِ ما سَماع آن‌گاه کُنَد
کِش هر نفسی هزار بر روی زنی

هر روز ز عاشقی و شیرین‌رایی (1980)

هر روز ز عاشقی و شیرین‌رایی
من عاشق را پیرهنی فرمایی

ای یوسفِ روزگار، ما یعقوبیم
پیراهنِ توست چشم را بینایی

هر روز یکی شور بر این جمع، زَنی (1981)

هر روز یکی شور بر این جمع، زَنی
بنیادِ هزار عاقبت را بِکَنی

تا دورِ اَبَد، این دَوَران قائم بود
بر جانِ فقیران، کَرَم از تو، تو غنی

هرشب که به بنده هم‌نشین می‌افتی (1982)

هرشب که به بنده هم‌نشین می‌افتی
چون نورِ مهی که بر زمین می‌افتی

من بندهٔ چشمِ مستِ پُرخوابِ توام
آن‌دم که چنان و این‌چنین می‌افتی

هرگز به مزاجِ خود یکی دم نزنی (1983)

هرگز به مزاجِ خود یکی دم نزنی
تا از دمِ خویش، گردنِ غم نزنی

هرچند ملولی تو، یقین است که تو
با اینکه ملولی، ز کسی کم نزنی

هرگز نَبُوَد میلِ تو کافراشت کُنی (1984)

هرگز نَبُوَد میلِ تو کافراشت کُنی
تا عاشق آنی که فروداشت کُنی

بِسْم‌ِ الله ناگفته تو گویی الحمد
ناآمده صبح از طمع، چاشت کُنی

هرکس کسکی دارد و هرکس یاری (1985)

هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
آن یارِ وفادار کجا شد باری؟

گر پیش سگی شکر نهی خرواری
میلِ دل او بود سوی مُرداری

هرکس کسکی دارد و هرکس یاری (1986)

هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
هرکس هنری دارد و هرکس کاری

ماییم و خیالِ یار و این گوشهٔ دل
چون احمد و بوبکر به گوشهٔ غاری

هر لحظه مها پیشِ خودم می‌خوانی (1987)

هر لحظه مها پیشِ خودم می‌خوانی
احوال همی‌پرسی و خود می‌دانی

تو سروِ روانی و سخن، پیشِ تو باد
می‌گویم و سر به خیره می‌جنبانی

هم‌دست همه دست‌زنانم کردی (1988)

هم‌دست همه دست‌زنانم کردی
دو گوش کشان همچو کمانم کردی

خاییده به هر دهان چو نانم کردی
فی‌الجمله چنان شد که چنانم کردی