هم دل به دلستانْت رساند روزی (1989)

هم دل به دلستانْت رساند روزی
هم جان سوی جانانْت رساند روزی

از دست مَدِه دامن دَردی که تو راست
کان دَرد به درمانْت رساند روزی

همسایگیِ مست فَزاید مستی (1990)

همسایگیِ مست فَزاید مستی
چون مست شَوی باز رهی از هستی

در رستهٔ مردان چو نشستی رَستی
بر باده زنی ز آب و آتش دستی

یادِ تو کُنَم، میانِ یادم باشی (1991)

یادِ تو کُنَم، میانِ یادم باشی
لب بُگْشایم، در این گشادم باشی

گر شاد شوم، ضمیرِ شادم باشی
حیله طلبم، تو اوستادم باشی

یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی (1992)

یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
شاگردِ که بودی که چنین استادی؟

خوبی و کَرَم را چو نکو بنیادی
ای دنیا را ز تو هزار آزادی

یک‌دم غمِ جان دار! غمِ نان تا کی؟ (1993)

 

 

 

یک‌دم غمِ جان دار! غمِ نان تا کی؟
وز پرورشِ این تنِ نادان تا کی؟

اندر رهِ طبل اشکم و نای و گلو
این رنج ز نخ به ضربِ دندان تا کی؟

یک شفتالو از آن لبِ عَنّابی (1994)

یک شفتالو از آن لبِ عَنّابی
پُر کرد جهان ز بویِ سیب و آبی

هم پردهٔ شب درید و هم پردهٔ روز
از عشقِ رخِ خویش زهی بی‌آبی

بشنو این نی چون شکایت می‌کند (1-1)

بخش ۱ – سرآغاز

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جدایی‌ها حکایت می‌کند

کز نِیِستان تا مرا بُبریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگارِ وصل خویش

من به هر جمعیّتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظّن خود شد یار من
از درون من نجُست اسرار من

سرِّ من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دیدِ جان دستور نیست

آتش است این بانگِ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر میْ فتاد

نی حریف هر که از یاری بُرید
پرده‌هااَش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تَریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیثِ راهِ پُر خون می‌کند
قصّه‌های عشقِ مجنون می‌کند

محرم این هوش جُز بی‌هوش نیست
مر زبان را مُشتری جز گوش نیست

در غمِ ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حالِ پُخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسّلام

بندْ بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
چند گنجد‌ قسمتِ یک روزه‌ای

کوزه‌ٔ چشم حریصان پُر نشد
تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیبْ کُلّی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیبِ جمله علّت‌های ما

ای دوای نَخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشقْ جانِ طور آمد عاشقا!
طور مست و “خَرَّ مُوسیٰ صَعِقا”

با لبِ دمسازِ خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا
بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا

چون که گُل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سَرگذشت

جمله معشوق است و عاشق پَرده‌ای
زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی‌ پَرْ وایِ او

من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نورِ یارم پیش و پس

عشق خواهد کاین سخن بیرون بود
آینه غمّاز نبود چون بود

آینه‌ت دانی چرا غمّاز نیست
زآن که زنگار از رخش مُمتاز نیست

بشنوید ای دوستان این داستان (2-1)

بخش ۲ – عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او

 

بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقدِ حالِ ماست آن

بود شاهی در زمانی پیش ازین
ملک دنیا بودش و هم ملکِ دین

اتّفاقا شاه روزی شد سوار
با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه
شد غلام آن کنیزک پادشاه

مرغ جانش در قفص چون می‌طپید
داد مال و آن کنیزک را خرید

چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد

آن یکی خر داشت و پالانش نبود
یافت پالان گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می‌نامد بدست
آب را چون یافت خود کوزه شکست

شه طبیبان جمع کرد از چپّ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست

جان من سَهلست جان جانم اوست
دردمند و خسته‌ام درمانم اوست

هر که درمان کرد مَر جان مرا
برد گنج و دُرّ و مَرجانِ مرا

جمله گفتندش که جانبازی کنیم
فهم گِرد آریم و انبازی کنیم

هر یکی از ما مسیح عالِمیست
هر الم را در کفِ ما مرهمیست

گر خدا خواهد نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر

ترک استثنا مُرادم قَسوتیست
نه همین گفتن که عارِض حالتیست

ای بسا ناورده اِستثنا بگُفت
جان او با جانِ استثناست جفت

هرچه کردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا

آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشکِ خون چون جوی شد

از قضا سرکنگبین صَفرا فزود
روغن بادام خشکی می‌نمود

از هلیله قبض شد اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نَفت

شه چو عجز آن حکیمان را بدید (3-1)

بخش ۳ – ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را

 

شه چو عجز آن حکیمان را بدید
پابرهنه جانب مسجد دوید

رفت در مسجد سوی محراب شد
سجده‌گاه از اشکِ شه پُر آب شد

چون به خویش آمد ز غَرقاب فنا
خوش زبان بگشاد در مدح و دعا

کای کمینه بخشِشَت مُلک جهان
من چه گویم چون تو می‌دانی نهان

ای همیشه حاجت ما را پناه
بار دیگر ما غلط کردیم راه

لیک گفتی گرچه می‌دانم سِرَت
زود هم پیدا کُنَش بر ظاهرت

چون برآورد از میانِ جان خروش
اندر آمد بحرِ بخشایش به جوش

درمیان گریه خوابش دَر رُبود
دید در خواب او که پیری رو نمود

گفت ای شه مژده، حاجاتت رواست
گر غریبی آیدت فردا، ز ماست

چونکه آید او حکیمی حاذقست
صادقش دان کو امین و صادقست

در علاجَش سِحرِ مطلق را ببین
در مزاجش قدرتِ حق را ببین

چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد
آفتاب از شرق اخترسوز شد

بود اندر منظره شه مُنتظر
تا ببیند آنچه بنمودند سِر

دید شخصی کاملی پُر مایه‌ای
آفتابی درمیانِ سایه‌ای

می‌رسید از دور مانند هلال
نیست بود و هست بر شکلِ خیال

نیست‌وش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان

بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی فخرشان و ننگشان

آن خیالاتی که دام اولیاست
عکسِ مه‌رویانِ بُستانِ خداست

آن خیالی که شه اندر خواب دید
در رخ مهمان همی آمد پدید

شه به جای حاجبان فا‌ پیش رفت
پیش آن مهمانِ غیبِ خویش رفت

هر دو بحری‌ آشنا آموخته
هر دو جان بی‌دوختن بر‌دوخته

گفت معشوقم تو بودستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان

ای مرا تو مصطفی من چو عُمَر
از برای خدمتت بندم کمر

از خدا جوییم توفیق ادب (4-1)

بخش ۴ – از خداوند ولی‌ّ التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی‌ادبی

از خدا جوییم توفیق ادب
بی‌ادب محروم گشت از لطفِ رب

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بَد
بلک آتش در همه آفاق زد

مایده از آسمان در می‌رسید
بی‌ شِری و بیع و بی‌گفت و شنید

در میان قوم موسی چند کس
بی‌ادب گفتند «‌کو سیر و عدس‌؟»

منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان

باز عیسی چون شفاعت کرد حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبَق

مائده از آسمان شد عائده
چون که گفت انزل علینا مائده

باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زلّه‌ها برداشتند

لابه کرده عیسی ایشان را که این
دایمست و کم نگردد از زمین

بدگمانی کردن و حرص‌آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری

زان گدارویانِ نادیده ز آز
آن در رحمت بریشان شد فراز

ابر بَر ناید پی منع زکات
وَز زِنا افتد وَبا اندر جهات

هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم

هر که بی‌باکی کند در راهِ دوست
ره‌زن مردان شد و نامرد اوست

از ادب پرنور گشته‌ست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد مَلَک

بُد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جُراَت رَدِّ باب