آمد سحر و مراست مصحف در پیش
-
اندازه متن
+
آمد سحر و مراست مصحف در پیش
آنگاه چراغی چو چراغ دل خویش
ورد سحر اهل دلش، همره باد
یارب تو بپرهیزش از هر کم و بیش
آمد سحر و مراست مصحف در پیش
آنگاه چراغی چو چراغ دل خویش
ورد سحر اهل دلش، همره باد
یارب تو بپرهیزش از هر کم و بیش
خون میخورم و کی ندانست ز چیست می خواهم در خانه بداند کس کیست
هر لحظه…
گل با گل زرد گفت: زرد ارچه نکوست ، سرخی د همت که جلوه گیرد رگ و پوست…

