آکادمی پلیکان

در سفر هوای تو بی‌خبرم به جان تو (2151)

- اندازه متن +

در سفر هوای تو بی‌خبرم به جان تو
نیک مبارک آمده‌ست این سفرم به جان تو

لعل قبا سمر شدی چونک در آن کمر شدی
کشته زار در میان زان کمرم به جان تو

همچو قمر برآمدی بر قمران سر آمدی
همچو هلال زار من زان قمرم به جان تو

خشک و ترم خیال تو آینه جمال تو
خشک لبم ز سوز دل چشم ترم به جان تو

تا تو ز لعل بسته‌ات تنگ شکر گشاده‌ای
چون مگس شکسته پر بر شکرم به جان تو

دام همیشه تا بود آفت بال و پر بود
رسته شود ز دام تو بال و پرم به جان تو

در تبریز شمس دین هست چراغ هر سحر
طالب آفتاب من چون سحرم به جان تو

میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

تفکر خلاق
کتاب رمان شب‌های روشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×