سلاخی میگريست
-
اندازه متن
+
سلاخی
میگريست
به قناری کوچکی
دل باخته بود.
۱۳۶۳
نمیگردانمت در بُرجِ ابریشم نمیرقصانمت بر صحنههایِ عاج: ــ شبِ پاییز میلرزد به رویِ بسترِ خاکسترِ سیرابِ ابرِ سرد سحر،…
رود قصیدهی بامدادی را در دلتای شب مکرر میکند و روز از آخرین نفس شب پرانتظار آغاز میشود. و اکنون…

