آکادمی پلیکان

که زندانِ مرا بارو مباد

- اندازه متن +

که زندانِ مرا بارو مباد
جز پوستی که بر استخوانم.

بارویی آری،
اما
گِرد بر گِردِ جهان
نه فراگردِ تنهاییِ جانم.

آه
آرزو! آرزو!

پیازینه پوستوار حصاری
که با خلوتِ خویش چون به خالی بنشینم
هفت دربازه فراز آید
بر نیاز و تعلقِ جان.
فروبسته باد
آری فروبسته باد و
فروبسته‌تر،
و با هر دربازه
هفت قفلِ آهن‌جوشِ گران!

آه
آرزو! آرزو!

۱۳۴۸

میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

تفکر خلاق
کتاب رمان شب‌های روشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×