جوی است خموش، آسیاب افسرده
-
اندازه متن
+
جوی است خموش، آسیاب افسرده
هر بیش و کمی در آن بهم برخورده
یک زن پس زانوش به غم سر برده
دانی چه شده است؟ آسیابان مرده
جوی است خموش، آسیاب افسرده
هر بیش و کمی در آن بهم برخورده
یک زن پس زانوش به غم سر برده
دانی چه شده است؟ آسیابان مرده
شکوا نکنم که خامم اینگونه مدار، دل دادمو نابکامم اینگونه مدار.
آن مایه که بگذاشتم از…
با ابر بهار گفتم: ای ابر بهار برخار بنان بهر چهب گشایی بار؟
خندید و گریست…

