جوی است خموش، آسیاب افسرده
-
اندازه متن
+
جوی است خموش، آسیاب افسرده
هر بیش و کمی در آن بهم برخورده
یک زن پس زانوش به غم سر برده
دانی چه شده است؟ آسیابان مرده
جوی است خموش، آسیاب افسرده
هر بیش و کمی در آن بهم برخورده
یک زن پس زانوش به غم سر برده
دانی چه شده است؟ آسیابان مرده
میپوشم چشم، تا نبینم در روش می بندم گوش، تا نیاید در گوش
پس لب ز…
گفتمم دهنت، گفت چرا میجویی گفتم ره تو، گفت کجا میپویی
گفتم نه زمان دهی که…

