شب نیست که از دیده نرانی خونم
-
اندازه متن
+
شب نیست که از دیده نرانی خونم
دیری ست که من با تو ز خود بیرونم
گفتی به فراق نازنینان چونی؟
وقت است که آیی و ببینی چونم
شب نیست که از دیده نرانی خونم
دیری ست که من با تو ز خود بیرونم
گفتی به فراق نازنینان چونی؟
وقت است که آیی و ببینی چونم
بشگفت، به گل گفتم، با دست بهار ابر از ره "کالچرود" می گیرد بار.
گل گفت:…
گویند چرا من غم دل دارم دوست. جان سخنم از غم می گیرد پوست.
غم زان…

