تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام…

تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می‌شود دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام دوست می‌دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می‌دارم

تو را به خاطر خاطره‌ها دوست می‌دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به خاطر بوی لاله‌های وحشی
به خاطر گونه‌ی زرین آفتاب گردان
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده‌ام دوست می‌دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه‌ها
پرواز شیرین خاطره‌ها دوست می‌دارم

تو را به اندازه‌ی همه‌ی کسانی که نخواهم دید دوست می‌دارم
اندازه قطرات باران، اندازه‌ی ستاره‌های آسمان دوست می‌دارم
تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی کسانی که نمی شناخته‌ام… دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی زیسته‌ام… دوست می‌دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می‌شود و
برای نخستین گناه،
تو را به خاطر دوست داشتن، دوست می‌دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم، دوست می‌دارم.

دلم سخت معجزه می‌خواهد

من اینجا
دلم سخت معجزه می‌خواهد و
تو انگار
معجزه‌هایت را
گذاشته‌ای برای روز مبادا.
چشم‌اندازى عریان
که دیرى در آن خواهم زیست
چمنزارانى گسترده دارد
که حرارت تو در آن آرام گیرد
چشمه‌هایى که پستان‌هایت
روز را در آن به درخشش وا می‌دارد
راه‌هایى که دهانت از آن
به دهانى دیگر لبخند می‌زند
بیشه‌هایى که پرندگانش
پلک‌هاى تو را می‌گشایند

زیر آسمانى
که از پیشانى بى‌ابر تو باز تابیده
جهان یگانه‌ى من
کوک شده‌ى سبک من
به ضربآهنگ طبیعت
گوشت عریان تو پایدار خواهد ماند…

دیگر ترکت نخواهم کرد

جلو خودم را نگاه کردم
در جمعیت تو را دیدم
میان گندم‏‌ها تو را دیدم
زیر درختى تو را دیدم.

در انتهاى همه سفرهایم
در عمق همه عذاب‏‌هایم
در خَم همه خنده‏‌ها
سر بر کرده از آب و از آتش

تابستان و زمستان تو را دیدم
در خانه‌‏ام تو را دیدم
در آغوش خود تو را دیدم
در رؤیاهاى خود تو را دیدم

 

دیگر ترکت نخواهم کرد

از شعرم خلقی به هم انگیخته‌ام

از شعرم خلقی به هم انگیخته‌ام
خوب و بدشان به هم در آمیخته‌ام

خود گوشه گرفته ام تماشا را کآب
در خوابگه مورچگان ریخته‌ام

با یاد تو من به حرف آمیخته‌ام

با یاد تو من به حرف آمیخته‌ام
بی یاد تو من ز حرف بگسیخته‌ام

روزی اگر از چشم تو افتم، چو سرشک
برگوشه ی دامن تو آویخته‌ام

از هر کس گوشه کرده بگریخته‌ام

از هر کس گوشه کرده بگریخته‌ام
وز هرچه نه دمساز بگسیخته‌ام

چون هیچکس آزاده ندیدم چون وی
پوشیده به دامان وی آویخته‌ام

گفتم که چو آتشی برانگیخته‌ام

گفتم که چو آتشی برانگیخته‌ام
گفتا که چو باد برتو آویخته‌ام

گفتم اگر آب چشم بنشاند گفت
هیهات که با خاک تو آمیخته‌ام

دل ندهم از تو روی تا برتابم

دل ندهم از تو روی تا برتابم
روئی نه که بی روی تو آسان خوابم

قفلم به زبان است و حدیث تو به گوش
با یاد تو من دمی مگر دریابم

او را به هزار گونه آراسته‌ام

او را به هزار گونه آراسته‌ام
بروی همه افزوده ز خود کاسته‌ام

چون نام لبش بر لب من می‌گذرد
آزرده بماند که چرا خواسته‌ام

بس گفتم و حرف تو نیامد به لبم

بس گفتم و حرف تو نیامد به لبم
از گفتن خود لاجرم اندر تعبم

تو لیک نگفتی به چه روزی آیی
من نیز نگفتم به چه بگذشت شبم