بر سر قایقش اندیشه‌کنان قایق‌بان

بر سر قایقش اندیشه‌کنان قایق‌بان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد.
*
سخت طوفان زده روی دریاست
نا شکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه.دهشت افزاست.
*
بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!

پاسها از شب گذشته است

زمستان1336

پاسها از شب گذشته است.
میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
میزبان در خانه اش تنها نشسته.
در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
اوست مانده.اوست خسته.

مانده زندانی به لبهایش
بس فراوان حرفها اما
با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
میزبان در خانه اش تنها نشسته.

ترا من چشم در راهم

زمستان1336

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.

 

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

تجریش، آبان1337

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.
*
جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم.

در نیم شبم چرا به سر می‌آئی

در نیم شبم چرا به سر می آئی
ای آنکه ز دور در نظر می آئی

خواهی به کسان گویم کز هر کاری
چون خواست دل تو خوب بر می آئی

بگذشتم بر چشمه ای از صحرائی

بگذشتم بر چشمه ای از صحرائی

تر کردم لب با دل آتش زائی

بنگر چه مرا شد به سر از یک نم آب

افتاد گذارم بسوی دریائی

گویند به دل غمش نیندوخته به

گویند به دل غمش نیندوخته به
از آتش عشق، دیده بر دوخته به

من حكمت این ندانم، اما دانم
در ظلمت راه شمع افروخته به

قرار بود این قرن بیستم

قرار بود این قرنِ بیستمِ ما بهتر از قبل باشد
دیگر فرصت نمی‌کند این را ثابت کند
سال‌هایِ اندکی از آن مانده
سلانه سلانه پیش می‌رود
نفسش به شمار افتاده.

از بلاهایی که قرار نبود،
دیگر بیش از حد سرش آمده
و آنچه که قرار بود اتفاق بیفتد
اتفاق نیفتاده است.

قرار بود رو به بهار باشد
و از جمله رو به خوشبختی
قرار بود ترس، کوه‌ها و دره‌ها را خالی کند
قرار بود حقیقت زودتر از دروغ
به مقصد برسد.

قرار بود دیگر بدبختی‌هایی
مثلِ جنگ و گرسنگی و غیره
پیش نیاید.

قرار بود حرمتِ بی‌پناهیِ مردمِ بی‌دفاع حفظ شود
اعتماد و امثال آن.

کسی که می‌خواست در دنیا شاد باشد
با تکلیفی نشدنی مواجه می‌شود.

حماقت خنده‌دار نیست
حکمت شادی‌بخش نیست
امید
دیگر آن دخترِ جوان نیست
و غیره و غیره متاسفانه.

قرار بود خدا بلاخره به آدم نیکو و قدرتمند
ایمان بیاورد
اما هنوز که هنوز است نیکو و قدرتمند
دو آدمند.

چگونه باید زیست – کسی در نامه از من این را پرسید
که من خودم می‌خواستم همان را
از او بپرسم.

همانطور که در بالا آمد
دوباره و مثلِ همیشه
سوال‌هایی ضروری‌تر از سوال‌هایِ ساده‌لوحانه
وجود ندارد.

حیات مقوله‌ای تجملاتی‌ست

حیات مقوله‌ای تجملاتی‌ست. انگار یک چیزِ زیبای زائد است.
تصور کنید، در میانِ این همه سیاره و ستاره که دور هم می‌چرخند و هیچ مشکلی هم ندارند، سیاره‌ای دچار حیات شده است. این حیات به چه دردِ جهان می‌خورد. اگر حیات نباشد، جهان با این عظمتش چه چیز کم می‌آورد؟
هیچ.
وجودِ حیات در این جهان هیچ ضرورتی ندارد.
اما به هر حال حیات شکل گرفته است.

خزندگان، جوندگان، پستانداران، گربه‌ها، شیرها، خرگوش‌ها، انسان‌ها، انواعِ بی‌نهایتِ آبزیان، درختان و گل‌ها… این همه جاندار که مدام در حالِ خوردن و تولید مثل و مردن هستند، عجیب نیست؟ شگفت‌انگیز نیست؟ زیبا نیست؟

شگفت‌انگیز است و زیبا اما وجودشان هیچ ضرورتی ندارد.
درست مثل یک گوی شیشه‌ای در کنارِ پذیراییِ خانه‌مان که درونش گیاهان و موجوداتِ زنده را نگه می‌داریم. زیباست اما وجودش ضرورتی ندارد.

اما شاید همین زیبایی، خودش یک ضرورت است.
برای همین انسان در طول زندگی به دنبال هنر می‌رود. موسیقی گوش می‌دهد، شعر می‌خواند و نقاشی می‌کشد.
که اگر گوش ندهد، که اگر نخواند، که اگر نکشد، نمی‌میرد.
و حتا عشق؛ رابطه‌ی عاشقانه هم در میانِ زندگی ضرورتی ندارد اما زیباست. تا به حال کسی از بی‌جفتی نمُرده است. پس ضرورت نیست.

حیات یک زائده‌ی زیباست در این جهان.
جهان عالم کبیر است و انسان نیز عالم صغیر، یعنی هرچه در جهان هست در انسان نیز هست و هرچه در انسان هست در عالم نیز هست.
من فکر می‌کنم هر انسانی باید به دنبال زائده‌ی زیبایی در زندگی‌اش باشد. این زیبایی هرچند ضروری نیست اما ضروری است.

این فرشته‌ی مرگ است

می‌خواهم عاشقانه بنویسم
اما موهای تو را تراشیده‌اند

می‌خواهم عاشقانه بنویسم
اما در اعتصاب غذا
آنقدر لاغر شده‌ای
که جز ارکیده‌ای خشک
به چیزی نمی‌توان تشبیه‌ات کرد

می‌خواهم عاشقانه بنویسم
و این زندانبان نیست
که پشت درِ حمام فریاد می‌زند:
«وقت تمام، وقت تمام»
این فرشته‌ی مرگ است

می‌خواهم عاشقانه بنویسم
اگر صورتِ خون‌آلودِ نوید
دست از سرم بردارد

می‌خواهم عاشقانه بنویسم
اگر کوید نوزدهم
از ریه‌های بکتاش بیرون برود

می‌خواهم عاشقانه بنویسم
اما روح الله را آنقدر بالا کشیده‌اند
که ریشه‌هایش از زمین درآمده است

دندان بر رگم می‌کشم
و جای خون
موهای تراشیده‌ی تو کف حمام می‌چکد

من لای موهایت شناورم
می‌خواهم عاشقانه بنویسم
اما وقت تمام، وقت تمام.