خدا چو صورتِ ابرویِ دلگشای تو بست (32)
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۳/۰۸/۷
-
اندازه متن
+
خدا چو صورتِ ابرویِ دلگشای تو بست
گشادِ کارِ من اندر کرشمههایِ تو بست
مرا و سروِ چمن را به خاکِ راه نشاند
زمانه تا قَصَبِ نرگسِ قبای تو بست
ز کارِ ما و دلِ غنچه صد گره بگشود
نسیمِ گل چو دل اندر پیِ هوایِ تو بست
مرا به بندِ تو دورانِ چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
چو نافه بر دلِ مسکینِ من گره مَفِکن
که عهد با سرِ زلفِ گرهگشایِ تو بست
تو خود وصالِ دگر بودی ای نسیمِ وصال
خطا نِگر که دل امید در وفایِ تو بست
ز دستِ جورِ تو گفتم زِ شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو، که پایِ تو بست؟
میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
آن کیست کز رویِ کرم، با ما وفاداری کند (191)
آن کیست کز رویِ کرم، با ما وفاداری کند بر جایِ بدکاری چو من، یک دَم نکوکاری کند
…
پیشنمایش
پرورش خوشبینی در شرایط دشوار
🕒 02:52
حافظ 
