آن قصر که با چرخ همیزد پهلو (149)
-
اندازه متن
+
آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگرهاش فاختهای
بنشسته همیگفت که کوکو کوکو
آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگرهاش فاختهای
بنشسته همیگفت که کوکو کوکو
از کوزهگری کوزه خریدم باری آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که…
چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد دل را به کم و بیش دُژَم نتوان کرد
…

