شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

ای عقل برو که عاقلی اینجا نیست (198)

ای عقل برو که عاقلی اینجا نیست
گر موی شوی موی ترا گنجانیست

روز آمد و روز هر چراغی که فروخت
در شعلهٔ آفتاب جز رسوا نیست

ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است (199)

ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است
آخر حرکت نیز که دیدی راز است

اندر حرکت قبض یقین بسط شود
آب چه و آب جو بدین ممتاز است

ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست (200)

ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست
وز دولت تو کیست که او همچو منست

برخاستن از جان و جهان مشکل نیست
مشکل ز سر کوی تو برخاستن است

ای لعل و عقیق و در و دریا و درست (201)

ای لعل و عقیق و در و دریا و درست
فارغ از جای و پای بر جا و درست

ای خواجهٔ روح و روح‌افزا و درست
دیر آمدنت رواست دیرآ و درست

این بانگ خوش از جانب کیوان منست (202)

این بانگ خوش از جانب کیوان منست
این بوی خوش از گلشن و بستان منست

آن چیز که او بر دل و بر جان منست
تا بر رود او کجا رود آن منست

این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست (203)

این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست

اندر پس پرده‌ها یکی دایهٔ ماست
ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست

این چرخ و فلکها که حد بینش ماست (204)

این چرخ و فلکها که حد بینش ماست
در دست تصرف خدا کم ز عصاست

هر ذره و قطره گر نهنگی گردد
آن جمله مثال ماهیی در دریاست

این جمله شرابهای بی‌جام کراست (205)

این جمله شرابهای بی‌جام کراست
ما مرغ گرفته‌ایم این دام کراست

از بهر نثار عاشقان هر نفسی
چندین شکر و پسته و بادام کراست

این جو که تراست هر کسی جویان نیست (206)

این جو که تراست هر کسی جویان نیست
هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست

هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست
رستم باید که کار نامردان نیست

این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست (207)

این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست
و امروز که بیمار شدم از تب اوست

پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب
جز از می و شکری که آن از لب اوست