شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

مه را طرفی به ماه رو می‌ماند (830)

مه را طرفی به ماه رو می‌ماند
چیزیش بدان فرشته خو می‌ماند

نی نی ز کجا تا به کجا مه که بود
جان بندهٔ او بدو خود او می‌ماند

مه‌رویان را یکان یکان برشمرید (831)

مه‌رویان را یکان یکان برشمرید
باشد به غلط نام مه ما ببرید

ای انجمنی که در پس پرده درید
بر دیدهٔ پر آتش من در گذرید

می‌آ ید یار و چون شکر میخندد (832)

می‌آ ید یار و چون شکر میخندد
وز مرتبه بر شمس و قمر میخندد

این یک نظری که در جهان محرم او است
هم پنهانی بدان نظر می‌خندد

می‌جوشد دل که تا به جوش تو رسد (833)

می‌جوشد دل که تا به جوش تو رسد
بی‌هوش شده است تا به هوش تو رسد

می‌نوشد زهر تا بنوش تو رسد
چون حلقه شده است تا بگوش تو رسد

می‌گوید عشق هرکه جان پیش کشد (834)

می‌گوید عشق هرکه جان پیش کشد
صد جان و هزار جان عوض بیش کشد

در گوش تو بین عشق چها میگوید
تا گوش کشانت بسوی خویش کشد

نی آب روان ز ماهیان سیر شود (835)

نی آب روان ز ماهیان سیر شود
نی ماهی از آن آب روان سیر شود

نی جان جهان ز عاشقان تنگ آید
نی عاشق از آن جان جهان سیر شود

گر راه روی راه برت بگشایند (836)

گر راه روی راه برت بگشایند
ور نیست شوی به هستیت بگرایند

ور پست شوی، نگنجی در عالم
وانگاه تو را بی تو به تو بنمایند

و هو معکم از او خبر می‌آید (837)

و هو معکم از او خبر می‌آید
در سینه از این خبر شرر می‌آید

زانی ناخوش که خویش نشناخته‌ای
چون بشناسی دگر چه در می‌آید

هان ای دل خسته وقت مرهم آمد (838)

هان ای دل خسته وقت مرهم آمد
خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد

یاریکه از او کار شود یاران را
در صورت آدمی به عالم آمد

هر جا به جهان تخم وفا برکارند (839)

هر جا به جهان تخم وفا برکارند
آن تخم ز خرمنگه ما می‌آ رند

هرجا ز طرب ساز نی بردارند
آن شادی ماست آن خود پندارند