آکادمی پلیکان

ای ساقی و دستگیر مستان (1921)

- اندازه متن +

ای ساقی و دستگیر مستان
دل را ز وفای مست مستان

ای ساقی تشنگان مخمور
بس تشنه شدند می پرستان

از دست به دست می روان کن
بر دست مگیر مکر و دستان

سررشته نیستی به ما ده
در حسرت نیستند هستان

چون قیصر ما به قیصریه‌ست
ما را منشان به آبلستان

هر جا که می است بزم آن جاست
هر جا که وی است نک گلستان

یک جام برآر همچو خورشید
عالی کن از آن نهال پستان

دیدار حق است مؤمنان را
خوارزم نبیند و دهستان

منکر ز برای چشم زخمت
همچو سر خر میان بستان

گر در دل او نمی‌نشیند
خوش در دل ما نشسته است آن

میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

تفکر خلاق
کتاب رمان شب‌های روشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×