بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدی
میخفت خرد بر رخ او آب زدی
دادی همه را به وعده خواب خرگوشی
وز تیغ فراق گردن خواب زدی
بر کار گذشته بین که حسرت نخوری
صوفی باشی و نام ماضی نبری
ابنالوقتی، جوانی و وقت بری
تا فوت نگردد این دم ما حضری
بر گلشن یارم گذرت بایستی
بر چهرهٔ او یک نظرت بایستی
در بیخبری گوی ز میدان بردی
از بیخبریها خبرت بایستی
بنمای به من رخت بکن مردمی
تا لاف زنم که دیدهام خرمی
ای جان جهان از تو چه باشد کمی
کز دیدن تو شاد شود آدمی
بوئی ز تو و گل معطر نی نی
با دیدنت آفتاب و اختر نی نی
گوئی که شب است سوی روزن بنگر
گر تو بروی شب است دیگر نی نی
بیآتش عشق تو نخوردم آبی
بینقش خیال تو ندیدم آبی
در آب تو کوست چون شراب نابی
مینالم و میگردم چون دولابی
بیچاره دلا که آینهٔ هر اثری
گر سر کشی از صفات با دردسری
ای آینهای که قابل خیر وشری
زان عکس ترا چه غم که تو بیخبری
بیجهد به عالم معانی نرسی
زنده به حیات جاودانی نرسی
تا همچو خلیل آتش اندر نشوی
چون خضر به آب زندگانی نرسی
بیخود باشی هزار رحمت بینی
با خود باشی هزار زحمت بینی
همچون فرعون ریش را شانه مکن
گر شانه کنی سزای سبلت بینی
بیرون نگری صورت انسان بینی
خلقی عجب از روم و خراسان بینی
فرمود که ارجعی رجوع آن باشد
بنگر به درون که بحر انسان بینی