زان ماه چهارده که بود اشراقی (1889)

زان ماه چهارده که بود اشراقی
گشتم زر ده دهی من از براقی

آن نیز ببرد از من تا هیچ شدم
ار ده ببرد چهار ماند باقی

زاهد بودم ترانه‌گویم کردی (1890)

زاهد بودم ترانه‌گویم کردی
سر فتنهٔ بزم و باده‌خویم کردی

سجاده‌نشین با وقاری بودم
بازیچهٔ کودکان کویم کردی

زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی (1891)

زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی
آن زهد نبود می‌نمود ای ساقی

مردانه درآ مرو تو زود ای ساقی
کاندر ازل آنچه هست بود ای ساقی

سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی (1892)

سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی
رقاص کن دلی و اصل شادی

ای آنکه هزار مرده را جان دادی
شاگرد تو می‌شوم که بس استادی

سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی (1893)

سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی
رقاص کن دلی و اصل شادی

ای آنکه هزار مرده را جان دادی
شاگرد تو می‌شوم که بس استادی

سرمستم و سرمستم و سرمست کسی (1894)

سرمستم و سرمستم و سرمست کسی
می خوردم و می خوردم و از دست کسی

همچون قدحم شکست وانگه پرکرد
آخر ز گزاف نیست اشکست کسی

سوگند همی خورد پریر آن ساقی (1895)

سوگند همی خورد پریر آن ساقی
می‌گفت به حق صحبت مشتاقی

گر باده دهم به شهری و آفاقی
عقلی نگذارم به جهان من باقی

شادی شادی و ای حریفان شادی (1896)

شادی شادی و ای حریفان شادی
زان سوسن آزاد هزار آزادی

می‌گفت که دادی عاشقی من دادم
آری دادی مها و دادی دادی

شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی (1897)

شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی
دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی

خفتند حریفان همه چاره‌ات اینست
کاندر می لعل و در سر خود پیچی

شمشیر اگر گردن جان ببریدی (1898)

شمشیر اگر گردن جان ببریدی
بل احیاء بربهم که شنیدی

روح یحیی اگر نه باقی بودی
در خون سر او سه ماه کی گردیدی