شمعی است دل مراد افروختنی
چاکیست ز هجر دوست بردوختنی
ای بیخبر از ساختن و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی
صد روز دراز گر به هم پیوندی
جان را نشود از این فغان خرسندی
ای آن که به این حدیث ما میخندی
مجنون نشدی هنوز دانشمندی
عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی
دزدی کنی و ز پاسبان اندیشی
دعوی محبت کنی ای بیمعنی
وانگه ز زبان این و آن اندیشی
عالم سبز است و هر طرف بستانی
از عکس جمال گلرخی خندانی
هر سو گهریست مشتعل از کانی
هر سو جانیست متصل با جانی
عاینت حمامة تحاکی حالی
تبکی و تصیح فوق غصن عالی
او ناله همیکرد و منش میگفتم
مینال بر این پرده که خوش مینالی
عشق آن نبود که هر زمان برخیزی
وز زیر دو پای خویش گردانگیزی
عشق آن باشد که چون درآئی به سماع
جان در بازی وز دو جهان برخیزی
عشقت صنما چه دلبریها کردی
در کشتن بنده ساحریها کردی
بخشی همه عشقت به سمرقند دلم
آگاه نی چه کافریها کردی
عید آمد و عید بس مبارک عیدی
گر گردون را دهان بدی خندیدی
این هست ولیک اگر ز من بشنیدی
افسوس که عید عید ما را دیدی
عید آمد و هرکس قدری مقداری
آراسته خود را ز پی دیداری
ما را چو توی عید بکن تیماری
ای خلعت گل فکنده بر هر خاری
غم را دیدم گرفته جام دردی
گفتم که غما خبر بود رخ زردی
گفتا چکنم که شادیی آوردی
بازار مرا خراب و کاسد کردی