خفتی و به خفتنت پراکنده شدیم (56)
-
اندازه متن
+
خفتی و به خفتنت پراکنده شدیم
برخاستی و به دیدنت زنده شدیم
خفتی و به خفتنت پراکنده شدیم
برخاستی و به دیدنت زنده شدیم
منجّمی به خانه در آمد، یکی مردِ بیگانه را دید با زنِ او به هم نشسته. دشنام و سقط گفت…
ابوهُرَیْرَه، رَضِیَ اللهُ عَنْهُ، هر روز به خدمتِ مصطفی، صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ، آمدی. گفت: یا اَباهُرَیْرَةٍ! زُرْنی غِبّاً، تَزْدَدْ حُبّاً:…

