بس گفتم و حرف تو نیامد به لبم
-
اندازه متن
+
بس گفتم و حرف تو نیامد به لبم
از گفتن خود لاجرم اندر تعبم
تو لیک نگفتی به چه روزی آیی
من نیز نگفتم به چه بگذشت شبم
بس گفتم و حرف تو نیامد به لبم
از گفتن خود لاجرم اندر تعبم
تو لیک نگفتی به چه روزی آیی
من نیز نگفتم به چه بگذشت شبم
گفتم سخنم گفت: به غم میبینم گفتم غم توست گفت: کم میبینم
گفتم اگرم به غم…
دل گفت که: شمع مجلس افروز منم جان گفت: ولیک خان و مان سوز منم
دلدار…

