آکادمی پلیکان
ای گرگ نگفتمت که روزی بیچاره شوی به دست یوزی
کدام قوت و مردانگی و برنایی که خشمگیری و با نفس خویش برنایی
خدا را در فراخی خوان و در عیش و تن آسانی نه چون کارت به جان آید خدا از جان و دل خوانی
گهی کاندر بلا مانی، (ز جان و دل) خدا خوانی چو بازت عافیت بخشد سر از طاعت بگردانی
میمیرم و همچنان نظر بر چپ و راست تا آنکه نظر در او توان کرد کجاست؟
از روی نکو صبر نمیشاید کرد لیکن نه به اختیار میباید کرد
میشنیدم به حسن چون قمری چون بدیدم از آن تو خوبتری
و رب غلام صائم بطنه خلا و میزانه من سؤ فعلته امتلا
علیک سلام الله ما لاح کوکب و ما طلعت زهر النجوم و تغرب
و کل بلیغ بالغ السعی فی دمی اذا کان فی حی الحبیب حبیب
برای استفاده از خدمات ابتدا وارد شوید
ورود به سایت
ادامه
جهت استفاده بیشتر از خدمات سایت ما ثبت نام کنید
ثبت نام
بازیابی پسورد
تایید کد