بودم مرغی رها چو آوای جرس
-
اندازه متن
+
بودم مرغی رها چو آوای جرس،
صیادم افکند در این کنج قفس
با من نفسی ست تا در این تنگی جای
باز آی و به داد من دلسوخته رس
بودم مرغی رها چو آوای جرس،
صیادم افکند در این کنج قفس
با من نفسی ست تا در این تنگی جای
باز آی و به داد من دلسوخته رس
در گیسوی وی راهم افتاد به شب وز سیل سرشک پا نهادم به تعب
گر جان…
شیطان به در تو کوفت، بگریز از او! بیهوده به دل هیچ نيانگيز از او
من…

