فخرالدوله برادر پناخسرو آنگاه که بگریخت (28)
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۳/۰۸/۹
-
اندازه متن
+
حکایت 28: فخرالدوله برادر پناخسرو آنگاه که بگریخت و بنشابور آمد صاحب زبان بر وی دراز کرد، و بنامها وی را نکوهید و عاقش خواند، وی فصلی نبشت و بصاحب فرستاد، و گفت ترا شمشیر و مرا قلم فانظر ایهما اقوی، صاحب در جواب نبشت السیف اقوی و القلم اعلی فانظر ایهما اکفی، فخرالدوله آن رقعه را بر شمس المعالی عرضه کرد قابوس وشگیر زیر آن نبشت قدافلح من تزکی و قد خاب من کذب و تولی .
میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
در خواب بُدَم مرا خردمندی گفت (33)
در خواب بُدَم مرا خردمندی گفت کز خواب کسی را گُلِ شادی نَشِکُفْت
کاری چه…
پیشنمایش
پرورش خوشبینی در شرایط دشوار
🕒 02:52
خیام 
