آمد مه و لشکر ستاره (2350)
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۴/۰۶/۱۲
-
اندازه متن
+
آمد مه و لشکر ستاره
خورشید گریخت یک سواره
آن مه که ز روز و شب برون است
کو چشم که تا کند نظاره
چشمی که مناره را نبیند
چون بیند مرغ بر مناره
ابر دل ما ز عشق این مه
گه گردد جمع و گاه پاره
چون عشق تو زاد حرص تو مرد
بیکار شوی هزارکاره
چون آخر کار لعل گردد
بیکار نبودهست خاره
گر بر سر کوی عشق بینی
سرهای بریده بر قناره
مگریز درآ تمام بنگر
زنده شده گشتگان دوباره
میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
که بوده است تو را دوش یار و همخوابه (2409)
که بوده است تو را دوش یار و همخوابه که از خوی تو پر از مشک گشت گرمابه
…
پیشنمایش
پرورش خوشبینی در شرایط دشوار
🕒 02:52
مولانا 
