آکادمی پلیکان

آمد مه و لشکر ستاره (2350)

- اندازه متن +

آمد مه و لشکر ستاره
خورشید گریخت یک سواره

آن مه که ز روز و شب برون است
کو چشم که تا کند نظاره

چشمی که مناره را نبیند
چون بیند مرغ بر مناره

ابر دل ما ز عشق این مه
گه گردد جمع و گاه پاره

چون عشق تو زاد حرص تو مرد
بی‌کار شوی هزارکاره

چون آخر کار لعل گردد
بی‌کار نبوده‌ست خاره

گر بر سر کوی عشق بینی
سرهای بریده بر قناره

مگریز درآ تمام بنگر
زنده شده گشتگان دوباره

نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

که عشق آسان نمود اول - شرح اشعار - شرح اشعار 1 تا 4
مکاتب-ادبی-و-هنری-غرب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×