دی سحری بر گذری گفت مرا یار (1022)
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۴/۰۷/۱۷
-
اندازه متن
+
دی سحری بر گذری گفت مرا یار
شیفته و بیخبری چند از این کار
چهره من رشک گل و دیده خود را
کرده پر از خون جگر در طلب خار
گفتم کی پیش قدت سرو نهالی
گفتم کی پیش رخت شمع فلک تار
گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینت
نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار
گفت منم جان و دلت خیره چه باشی
دم مزن و باش بر سیمبرم زار
گفتم کی از دل و جان برده قراری
نیست مرا تاب سکون گفت به یک بار
قطره دریای منی دم چه زنی بیش
غرقه شو و جان صدف پر ز گهر دار
میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
تو جانی و هر زنده غم جان بکشد (614)
تو جانی و هر زنده غم جان بکشد هر کان دارد منت آن بکشد
هرجان که…
پیشنمایش
پرورش خوشبینی در شرایط دشوار
🕒 02:52
مولانا 
