آکادمی پلیکان

رازِ تو فاش می‌کنم صبر نماند بیش از این (1831)

- اندازه متن +

رازِ تو فاش می‌کنم صبر نماند بیش از این
بیش فلک نمی‌کشد دردِ مرا و نی زمین

این دلِ من چه پُرغم است وآن دلِ تو چه فارغ است
آن رخِ تو چو خوب‌چین وین رخِ من پُرَست چین

تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلم
چند بُوَد بُتا چُنان چَند گَهی بُوَد چِنین

سِر هزارساله را مستم و فاش می‌کنم
خواه ببند دیده را خواه گُشا و خوش ببین

شورِ مرا چو دید مَه آمد سوی من زِ رَه
گفت مَده زِ من نشان یارِ توایم و همنشین

خیره بِمانْد جانِ من در رخِ او دَمی و گفت
ای صَنم خوش خوشین، ای بُتِ آب و آتشین

ای رُخِ جان فزای او بهرِ خدا همان همان
مُطرب دلربای من بهرِ خدا همین همین

عشق تو را چو مَفرَشَم آب بزن بر آتشم
ای مَهِ غیبِ آن جهان در تبریز شمسِ دین

میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

تفکر خلاق
کتاب رمان شب‌های روشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×