یک حکایت گوش کن ای نیکپی (189-3)
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۴/۰۴/۱۹
-
اندازه متن
+
بخش ۱۸۹ – صفت آن مسجد کی عاشقکش بود و آن عاشق مرگجوی لا ابالی کی درو مهمان شد
یک حکایت گوش کن ای نیکپی
مسجدی بد بر کنار شهر ری
هیچ کس در وی نخفتی شب ز بیم
که نه فرزندش شدی آن شب یتیم
بس که اندر وی غریب عور رفت
صبحدم چون اختران در گور رفت
خویشتن را نیک ازین آگاه کن
صبح آمد خواب را کوتاه کن
هر کسی گفتی که پریانند تند
اندرو مهمان کشان با تیغ کند
آن دگر گفتی که سحرست و طلسم
کین رصد باشد عدو جان و خصم
آن دگر گفتی که بر نه نقش فاش
بر درش کای میهمان اینجا مباش
شب مخسپ اینجا اگر جان بایدت
ورنه مرگ اینجا کمین بگشایدت
وان یکی گفتی که شب قفلی نهید
غافلی کاید شما کم ره دهید
میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد (485)
آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد وین نادره آب حیوانشان بکشد
گر فاش کنند مردمانشان بکشند…
پیشنمایش
پرورش خوشبینی در شرایط دشوار
🕒 02:52
مولانا 
