از آتش تو فتاده جانم در جوش (997)

از آتش تو فتاده جانم در جوش
وز باده تو شده است جانم مدهوش

از حسرت آنکه گیرمت در آغوش
هرجای کنم فغان و هر سوی خروش

امروز حریف عشق بانگی زد فاش (998)

امروز حریف عشق بانگی زد فاش
گر اوباشی جز بر اوباش مباش

دی نیست شده است بین میندیش ز لاش
فردا که نیامده است از وی متراش

اندر بر خویشم بفشاری همه خوش (999)

اندر بر خویشم بفشاری همه خوش
بر راه زنان مرگ گماری همه خوش

چون مرگ دهی از پس آن برگ دهی
از مرگ حیاتها برآری همه خوش

ای باد صبا به کوی آن دلبر کش (1000)

ای باد صبا به کوی آن دلبر کش
احوال دلم بگوی اگر باشد خوش

ور زانکه برای خود نباشد دلکش
زنهار مرا ندیده‌ای دم درکش

ای جان جهان و روشنائی همه خوش (1001)

ای جان جهان و روشنائی همه خوش
آرام دلی و آشنائی همه خوش

بر ما گذری اگر کنی سلطانی
ور بوسه مزید بر فزائی همه خوش

ای چشم بیا دامن خود در خون کش (1002)

ای چشم بیا دامن خود در خون کش
وی روح برو قماش بر گردون کش

بر لعل لبت هر آنکه انگشت نهاد
مندیش و زبانش از قفا بیرون کش

گفتی چونی بیا که چون روزم خوش (1003)

گفتی چونی بیا که چون روزم خوش
چون روز همی درم می‌دوزم خوش

تا روی چو آتشت بدیدم چو سپند
می‌سوزم و می‌سوزم و می سوزم خوش

گه باده لقب نهادم و گه جامش (1004)

گه باده لقب نهادم و گه جامش
گاهی زر پخته گاه سیم خامش

گه دانه و گاه صید و گاهی دامش
این جمله چراست تا نگویم نامش

مرغان رفتند بر سلیمان بخروش (1005)

مرغان رفتند بر سلیمان بخروش
کاین بلبل را چرا نمی‌مالی گوش

بلبل گفتا به خون ما در بمجوش
سه ماه سخن گویم و نه ماه خموش

من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش (1006)

من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش
تا جنگ کند بشنوم آن جنگ خوشش

تا بفروزد به خشم آن رنگ خوشش
تا بخراشد مرا بدان چنگ خوشش