ای آنکه غلام خسرو شیرینی (1699)

ای آنکه غلام خسرو شیرینی
با عشق بساز گر حریف دینی

پیوسته حریف عشق و گرمی میباش
تا عاشق گرم از تو برد عنینی

ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی (1700)

ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی
گوئی که برو در شب و پیغام کنی

گر من بروم تو با که آرام کنی
همنام من ای دوست کرا نام کنی

ای آنکه مرا دهر زبان میدانی (1701)

ای آنکه مرا دهر زبان میدانی
ور زانکه ببندند دهان میدانی

ور جان و دلم نهان شود زیر زمین
شاد است روانم که روان میدانی

ای آنکه نظر به طعنه می‌اندازی (1702)

ای آنکه نظر به طعنه می‌اندازی
بشناس دمی تو بازی از جان بازی

ای جان غریب در جهان می‌سازی
روزی دو فتاد مرغزی بارازی

ای ابر که تو جهان خورشیدانی (1703)

ای ابر که تو جهان خورشیدانی
کاری مقلوب می‌کنی نادانی

از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانی
بس گریه نصیب ماست تا گریانی

ای از تو مرا گوش پرودیده بهی (1704)

ای از تو مرا گوش پرودیده بهی
خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی

تو مردم دیده‌ای نه آویزهٔ گوش
از گوش بدیده آ که در دیده نهی

ای باد سحر به کوی آن سلسله موی (1705)

ای باد سحر به کوی آن سلسله موی
احوال دلم بگوی اگر یابی روی

ور زانکه ترا ز دل نباشد دلجوی
زنهار مرا ندیده‌ای هیچ مگوی

ای باد سحر تو از سر نیکوئی (1706)

ای باد سحر تو از سر نیکوئی
شاید که حکایتم به آن مه گوئی

نی نی غلطم گرت بدوره بودی
پس گرد جهان دگر کرا میجوئی

ای باده تو باشی که همه داد کنی (1707)

ای باده تو باشی که همه داد کنی
صد بنده به یک صبوح آزاد کنی

چشمم به تو روشنست همچون خورشید
هم در تو گریزم که توام شاد کنی

ای باطل اگر ز حق نَگْریزی چکنی (1708)

ای باطل اگر ز حق نَگْریزی چکنی
وی زهر به جز تلخی و تیزی چکنی

عشق آب حیات آمد و منکر چون خر
ای خر تو در آب درنمیزی چکنی