ای آتش بخت سوی گردون رفتی (1689)

ای آتش بخت سوی گردون رفتی
وی آب حیات سوی جیحون رفتی

با تو گفتم که بیدلم من بیدل
بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی

ای آنکه به کوی یار ما افتادی (1690)

ای آنکه به کوی یار ما افتادی
آن روی بدیدی به قفا افتادی

با تو گفتم که بی‌دلم من بیدل
بی‌دل اکنون شدم که بیرون رفتی

ای آنکه تو از دوش بیادم دادی (1691)

ای آنکه تو از دوش بیادم دادی
زان حالت پرجوش بیادم دادی

آن رحمت را کجا فراموش کنم
کز گنج فراموش بیادم دادی

ای آنکه تو خون عاشقان آشامی (1692)

ای آنکه تو خون عاشقان آشامی
فریاد ز عاشقی و بی‌آرامی

ای دوست منم اسیر دشمن کامی
آخر به تو باز گردد این بدنامی

ای آنکه ره گریز می‌اندیشی (1693)

ای آنکه ره گریز می‌اندیشی
تو پنداری که بر مراد خویشی

شه می‌کشدت مجوی با شه بیشی
که را بکند شهنشه درویشی

ای آنکه ز حد برون جان‌افزایی (1694)

ای آنکه ز حد برون جان‌افزایی
بی‌حدی و حد هر نفس بنمایی

دانی که نداری به جهان گنجایی
در غیب بچفسیدی و بیرون نایی

ای آنکه ز حال بندگان میدانی (1695)

ای آنکه ز حال بندگان میدانی
چشمی و چراغ در شب ظلمانی

باز دل ما را که تو میپرانی
آخر تو ندانی که تواش میخوانی

ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی (1696)

ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی
هر لحظه بر او نقش دگر اندازی

گه مات شوی و گه بداری ماتم
احسنت زهی صنعت با خود بازی

ای آنکه صلیب دار و هم ترسائی (1697)

ای آنکه صلیب دار و هم ترسائی
پیوسته به زلف عنبر ترسائی

لب بر لب من به بوسه کمتر سائی
آئی بر من و لیک با ترس آئی

ای آنکه طبیب دردهای مائی (1698)

ای آنکه طبیب دردهای مائی
این درد ز حد رفت چه میفرمائی

والله اگر هزار معجون داری
من جان نبرم تا تو رخی ننمائی