آن گوی که طاقت جوابش داری (68)
-
اندازه متن
+
آن گوی که طاقت جوابش داری
گندم نبری به خانه چون جو کاری
آن گوی که طاقت جوابش داری
گندم نبری به خانه چون جو کاری
پارسایی را دیدم بر کنارِ دریا که زخمِ پلنگ داشت و به هیچ دارو بِه نمیشد. مدّتها در آن رنجور…
مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید. دانا چو طبلهٔ عطار است خاموش و هنرنمای و نادان…

