چون باد در آمد و ندانم چون شد
-
اندازه متن
+
چون باد در آمد و ندانم چون شد
با آتشم آمیخت مرا در خون شد
طوفان غمی گشت به خاک دل من
آبی شد و از دو چشم من بیرون شد
چون باد در آمد و ندانم چون شد
با آتشم آمیخت مرا در خون شد
طوفان غمی گشت به خاک دل من
آبی شد و از دو چشم من بیرون شد
بر مردم دانی ز چه ره میجوشی تا ننگردت به خال لب میکوشی
خون دل مردم…
عمری به سرآمدم به هنگامهی زیست بشناختم آنرا که ندانستم چیست
اکنون لب از شیر نشسته…

