بیگاه شد وز بیگهی من شادم (1187)
-
اندازه متن
+
بیگاه شد وز بیگهی من شادم
امشب قنق است یار فرخزادم
روز و شب دیگر است در عشق مرا
من زین شب و زین روز برون افتادم
بیگاه شد وز بیگهی من شادم
امشب قنق است یار فرخزادم
روز و شب دیگر است در عشق مرا
من زین شب و زین روز برون افتادم
گر دریا را همه نهنگان گیرند ور صحرا را همه پلنگان گیرند
ور نعمت و مال…
می گریزد از ما و ما قوامش داریم زن زنانش آریم کش کشانش آریم
می دود…

