بیگاه شد وز بیگهی من شادم (1187)

بیگاه شد وز بیگهی من شادم
امشب قنق است یار فرخ‌زادم

روز و شب دیگر است در عشق مرا
من زین شب و زین روز برون افتادم

تا آتش و آب عشق بشناخته‌ام (1188)

تا آتش و آب عشق بشناخته‌ام
در آتش دل چو آب بگداخته‌ام

مانند رباب دل بپرداخته‌ام
تا زخمهٔ زخم عشق خوش ساخته‌ام

تا ترک دل خویش نگیری ندهم (1189)

تا ترک دل خویش نگیری ندهم
وانچت گفتم تا نپذیری ندهم

حیلت بگذار و خویشتن مرده مساز
جان و سر تو که تا نمیری ندهم

تا جان دارم بندهٔ مرجان توام (1190)

تا جان دارم بندهٔ مرجان توام
دل جمع از آن زلف پریشان توام

ای نای بنال مست افغان توام
وی چنگ خمش مشو که مهمان توام

تا چند بهر زه چون غباری گردم (1191)

تا چند بهر زه چون غباری گردم
گه بر سر که گه سوی غاری گردم

تا چند چو طفل بر نگاری گردم
یک چند گهی بگرد یاری گردم

تا چند چو دف دست ستمهات خورم (1192)

تا چند چو دف دست ستمهات خورم
یا همچو رباب زخم غمهات خورم

گفتی که چو چنگ در برت بنوازم
من نای تو نیستم که دمهات خورم

تا خواسته‌ام از تو ترا خواسته‌ام (1193)

تا خواسته‌ام از تو ترا خواسته‌ام
از عشق تو خوان عشق آراسته‌ام

خوابی دیدم و دوش فراموشم شد
این میدانم که مست برخاسته‌ام

تا روی تو دیدم از جهان سیر شدم (1194)

تا روی تو دیدم از جهان سیر شدم
روباه بدم ز فر تو شیر شدم

ای پای نهاده بر سر خلق ز کبر
این نیز بیندیش که سر زیر شدم

تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم (1195)

تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم
چون زلف بس جمع و پراکنده شدیم

ارواح ترا سجده‌کنان میگویند
چون پیش تو مردیم همه زنده شدیم

تا شمع تو افروخت پروانه شدم (1196)

تا شمع تو افروخت پروانه شدم
با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم

در روی تو بیقرار شد مردم چشم
یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم